تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک ( منوچهر آتشی)
پیچک ( منوچهر آتشی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

چشم من

 

 

 

آینه ی تشنگی آدم و آهو
آبخور ماهیان مرده ی مهتاب
 در نفس رگ فسایش آهن تبخیر
 با عطش جاودانش ، آتش چون آب
چاه گشوده است زیر پای هر اختر
 اختر در او چو مرغ مرده به مرداب
 لانه ی زنبورهای وحشی خورشید
چشم پلنگ کمین نشسته لب آب
مهره ی مسموم جادوان پلید است
 مهره ی آمیخته به زهر و گل و خون
بر سر هر کس نشست بفسردش عقل
بر تن هر کس که سود گردد مجنون
 برکه ی افسرده چشم بی مه و ماهی
آینه ی منکسر نهان شده در گرد
 چشم من است این که همچو تاول پر آب
 در بدنم آفریده است تب و درد
رنگ نمای هزار دشت فریب است
 برگ فسای هزار باغ تماشا
 نفرین آهنگ هر چه گلخن زشتی است
 پاییز انگیز هر چه حلوه ی زیبا
 مهر ندیده است و همجو مار غنوده است
 خواب دروغنیش دام رهگذرانست
 شب سر دیوارها خزد چو گل دود
 روز چو جادو میان خلق روانست
چشم من است این که چون گیاهی مسموم
 ریشه به سنگ دلی سرشته به زهر است
 خانه ببندید ! کاین وبای نگاهم
 دشمن آرامش و سلامت شهر است
 چشم من است این که پاک بود و هوس جوی
هر جا در زد به شوق در نگشادند
 آینه ی عشق بود خاک فشاندند
تشنه ی یکذره مهر بود ، ندادند
چشم من است این کمند بر کف لبخند
 جوید بر هر دریچه ی غافلتان باز
 چشم من ! ای حیله گر شکارچی پیر
 باک من ، پیش رو ! کمند بینداز
 
 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 394

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مناجات

 

 

 تکرار کن
 تکرار کن ، فراغت را و رهایی را
 تکرار کن
 خنده ی بلند شاخسار بی تاب را بر پرواز بی گاه پرنده ها
 که صیادی در میان نبوده است جز باد
تکرار کن
 پرنده ای را که چون اندیشه ی سپید و شاد من
 جز دل ابرها
آشیان گرم هیچ باغی را نپذیرفته است
 تکرار کن
نفس های شکوفه را زیر منقار سنگین مرغ بهار
تکرار کن
 پرپر شدن را و شکفتن را
 تکرار کن
 خزان شدن را و رستن را
 تکرار کن
 غرور شادمانم را بر اسب بادپای چوبین
 و ریزش حصار بلنمد قلعه ی مفتوح موهوم را
 تکرار کن
 پیشانی خونی همگنان معصوم را
تکرار کن
 جاده ی گریزان را تا آستانه ی نخستین خانه شهر مه آلود
 و نغمه ی دردناکن را تا گوش نخستین دختر برآن
آستانه مردد
و تپش هایم را تا سینه ی آن دختر
که گلوگاهش افق روشن ستاره ای زرین بود
 و اینک پروازگاه پرنده ای زرین است
تکرار کن
 نفرینم را تا مفصل بالهای آن پرنده
 و بشکن بالهایی را
 که بر آشیان سرد بوسه های من گسترده اند
 بوسه هایی که از هول
پرنده ی زرین
 بر گرد آشیانه ی خود
 سرگردانی و دریغ آرمیدن را
 به نغمه ای سوگوار تسبیح می کنند
 تکرار کن
 استغراق شبانه را بر دریچه ی آزاد در گذرگاه عطرهای بر بال نسیم مسافر
 تکرار کن
 لحظه های بازنیافتنی را
 خوابگردی کودکانه را در
نخستین غروب های بهار دشت
 تا ساقه های شاداب
 زیر پای سنگین چشم هایم خم شوند
 تا رویش علف ها را
 با کف پاهای عریان احساس کنم
تا تپش قلب کوچک پروانه را
 بر سینه ی کرم غنچه بشنوم
 تا چشم انداز احساس های گوارا را
با درنگی بی تابانه بر تجربه های
دردناک
 حصار رضایت کشم
 تا زندگی را بپذیرم
تا به مرگ نیندیشم
 تا به هیچ نیندیشم
تا اندیشه ای نداشته باشم
 تکرار کن
 تا اشتباه نکنم
 تا بی خردانه بر لحظه ها گام نگذارم
 تا ناهشیار و بی اعتنا
 اکنون را به فریب باغ های
ناشکفته ی فردا ، آزرده نسازم
 تا به افق ننگرم
 و دریای جیوه را
با همه نرمی و تلاطم
زیر پای خود و پیش روی خود احساس کنم
 تکرار کن و مقدر کن تا پشیمان نشوم
 تا پشیمان شوم که چرا پشیمان شدم
 تکرار کن
 و لحظه هایی را که به گرداب حادثه پایان یافت
 مقدر کن تا جویبار لحظه ها را به سوی

دریای آرام حادثه ای دلپذیر کج کنم
 مقدر کن تا خود حادثه ای شوم
 تکرار کن
 مرا تکرار کن
آمین

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 377

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

لب به شگفت

 

 

 

 

ابری از کرانه گذشت

آه سرد حسرت من
باغی از ستاره شگفت
واژگون بهار چمن
جاده مرد و دشت تپید
 آشیانه ها همه گرم
 برگ ها چو پرسش و خوف
غنچه ها چو خنده و شرم
ساقه ها طلسم شدند
 دود شد ز روزنه مار
 مرغی از ستاره گریخت
راه تن کشید به شهر
 برج خیره شد ز حصار
سکه ای مگر ، مگر اشک
 بسته یخ به گونه ی شب
 خواب قصه بر لب و چشم
 باز مانده خیره ، چو لب
کومه ، مرغ رفته به خواب
 لانه پر ز بیضه ی راز
 دستکار خاطره چیست
 زیر سقف این شب باز
لب درون آب سکوت
 شب ، اگر چه تیره ، زلال
 تن سپرده ام به نسیم
 سر سپرده ام به خیال
هر ستاره ای قفسی است
 این همه پرنده کجاست ؟
 هر پرنده ای هوسی است
 پس کجاست
این همه دل ؟
 من چو هول حادثه ها
 با شب آفریده شدم
 چون سری غریق در آب
 صبحدم مکیده شدم
من چو صبح صاف کویر
 شهرم از ترانه نخاست
 در من آتشی ندمید
 مرغ گرم عاطفه ام
 پر به گونه ای نکشید
 من ، گمان لرزش مرگ
 بر شباب ها
زده ام
 من ، هراس صبح ستیز
شب به خواب ها زده ام
لب گشوده ام به شگفت
 باد ، شهر برگ نگاه
 انتهای خویشتنم
 پا نهاده بر سر راه
 دره نیست ، نیست دریغ
تا رها شوم به تهیش
 باز دشت و مزرعه است
 خواندم به دامن خویش
 لیک من حصار خودم
 نز قفا امید و نه پیش
 لب گشوده ام به شگفت
 من کیم، نه مرغ و نه مور ؟
س مرغم ، آشیانه به دام
 مور خرمن تن خود
 باد برگ خاطره ها
 حجله گاه بی دختر
گور قلب روشن خود
سایه خیز این همه یاد
 خیزگاه پرسش و وهم
 من کیم در این همه شب
 من کیم بر این همه خاک
یک خم تهی از گنج
 گنج بی خرابه و خم
 در عبور خنده و حرف
 چشم هایشان همه کور
 پای هوششان همه لنگ
 خویششان کرانه ی دور
 من کیم در این همه حرف
 شب چرا نمی مکدم
قطره ای از این همه ابر
 روی سنگ تشنه ی
دل
 پس چرا نمی چکدم
 برگ ها نه خشم و نه خوف
شب چو فیل جسته ز خواب
 یک پر ستاره گسست
 صد پر ستاره گسست
 بادبان مگر ، مگر ، آه
صبح ، موج سرخ ملخ
 باغی از ستاره تباه
 شهری ازستاره خراب
ره برون خزید ز شهر
 یک سر غریق در آب
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 405

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کوچه های شعر

 

 

افق تاریک و دل تاریک
شب از جادوگران سکه باز اختران ، تنها
 لطیف آسمان تسخیر پاک آلای ابری چرک و آلوده
خمش ، بار افکندیه ، تنبل آیین ، اشتران کوه  خوابیده
افق خالی و شب بیمار
 گره بگسسته زیر دست پیر ذهن
روان بر جاده های چرب هر دانه ز تسبیح ظریف یاد
 گران پا مرغ کور خستگی از خاک چیدنشان
به دور چشمه سار چشم ، چشم آهوان خاطره ها
 زده حلقه بسان قطره های اشک بر مژگان
کند در جاده ی دور صدایی ، گوش تیز
، اسب نجیب هوش
 سواران ریزدش بر آبسار چشم و جویدشان ، نبیندشان
گره بگسسته زیر دست پیر فکر
سبک اندیشه ها هر یک روان در جاده ای
چون زورقان از ساحل بندر
سپیده جو ، سیاه سایه ی تردید
 نهد آهسته پا در بیشه ی وسواس
 خمیده یاغی اسبان افق از تشنگی دشت ها بر  جدول دریا
 غبار جاده ی مهتابشان آبشخور آلوده است
 سگ شب پاسدار حادثه های نهان بر ساحل آسوده است
 هراسان طفل دل پای تپش از نیش خار موذی هر لحظه اش مجروح
دود شیب و فراز تپه های عمر را در جستجوی سایه خویش
رود تا بر فراز آخرین قله نفس گیر و عطش در چشم  ببیند
دور دست شهرهای رنگ زندگانی را
 ببیند بر سمند آرزو چابک سواری جوانی را
 افق تاریک و شب جاری
 ز قلب صخره ی چرکین و پیر جهل
 تراود زیبق آسا چشمه سار شعر
 شتابد دست هر مصرع درون سینه هر دشت
 دمد بر تکمه ی پستان هر دانه تب شهوت
 گریزد دست هر مصرع
به صندوق پر از الماس های یاد
 شتابد پای هر مصرع میان کوچه های ساکت شهر بزرگ دوستی
 تا خانه ی معهود
شتابد مرد هر مصرع درون بستر ممنوعه ی معبود
رود پیغام هر مصرع به شهر دودناک دشمنی ها
 شبان تاریک و شهر آرام
 دلان از باده ی درد غریب خویش ناهشیار
گرفته کولبار عشق ها بار امانت هر یکی بر دوش
 غمین در کوچه های شهر می گردند
 چو سرگردان یهودان ، کاسب آوارگی خویش
تپش ها هلهله افکنده خواب آباد شب را
می رود تا آسمان ها چاوشی آه
هوس های بلند امید کوته دست
 کمند ماهتاب افکنده بر دندانه ی هر قصر
 سر از  پندار رنگین غرفه ها سرشار عطر و دود
 دریغا این تناور قصرها کوتاه
 دریغا پنجه ها چالاکتر می بود
 غمان بسیار و شهر خفته در جنبش
 به یورت خالی شب می چرد کفتار پیر روز
 ز صندوق پر از سنگ و کلوخ خاطره ها می رمد دست لطیف شعر
 غبار شهر غارت دیده ی رؤیا
 گرفته آسمان ذهن را تاریک
 سواد منظر اندیشه ها گم می شود از چشم اندیشه
 سپیدی می کشد بر شیشه ها و پله ها انگشت
 سیاهی می زند در سنگ چشم خستگان ریشه
 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های شعر یک قطعه, | بازديد : 354

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کعبه ها

 

 

 

در سکوت جاری شب
 برنگاه دور سوی خواب

ریز اختران
 هر درختی اتجایی است
 هر درختی را نیازی ، هر درختی را دعایی است
 داده تاب از کف ، کشیده تن به بوی صبح
با زمین دردی ، شکیبی ، با زمین تابی ، تلاشی است
 مانده زیر سینه ی شب می کشد خود را به سوی صبح
زیر شلاق سواری ساکت و کم گوی
 با نمد پیچیده سم اسب سنگین تاز
 در سکوت گرم شب ارواح رؤیاها گریزانند
 کاروانشان گیج و سردرگم ، سراپا هول
 برده  وار و محو و درهم پیچ
 ساکت و از سرنوشت خویش ناآگاه
چاوشیشان اشک مقصد راه
 چون شناور بادهای شب شتابانند
تا خزد کی زیر درد پایشان ابریشم خورشید
تا کجاشان رم دهد خورشید
 در کدامین کوهپایه بشکفد در چشمشان ناگه سبوی صبح
در سکوت جاری شب می دود هر چیز
 زیر شلاق نهان ارواح سرگردان رؤیاها
زائران تشنه ی دل ها
 خسته ، با پای تپش ها ، کعبه هاشان مرگ
بانگ خاموش درختان بر اجاق خالی ریشه
 آتش گل هایشان بی هایهوی پایکوبان زیر دیگ خالی شب سرد
قصه ی تلخ دروغ آغاز
به دروغ تلخ انجامش
 نامی ، آوازش بلند از هر
منار خوف
رهای غار فراموشی فرجامش
 می رود هر چیز ، آری
 در میان غلغل پندار
 کولیان تیره ی رنگین لباس لحظهها از سرزمین تن
 لحظه ها تا موزه های گردناک قرن
 وز همه خیزنده تر درسایه سار هول
 جانب رنگین کمان گرم چشم تو
 خار در پا طفل چشم من
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 475

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کرانه و من

 

 

 

 شب از نسیم و ستاره پر است و لب خاموش
 من آشیانه ی اندیشه های نوبالم
 تنم ، چو پرسش بی پاسخی است بر لب عمر
رگم خروشد و چشم و دلم ، به لب لالم
بر این کرانه اگر زورقی نماند و گذشت
 چه چشم های صدف ها که با دریغ افسرد
 چه دام ها که در اعماق تیره روغن ماند
 چه دست ها که پیام و تپش به رگشان مرد
بر این کرانه اگر زورقی کناره گرفت
 چه دست ها که خجل ، دامن امید افشاند
 چه چشم ها که پر از آب شور خجلت سوخت
 چه سینه ها که تپش با امید دیگر راند
 کرانه کور و امدیش دراز و سر بی فکر
 گرفته دامن با تحفه های دریا پر
 اگرچه سنگ و صدف ، تا کدام خالی را
 چراغ لغل وش گوهری است آبشخور
 کرانه با همه درد و دریغ ساخته است
 اگرچه با گل گونه همیشه سیلی موج
کجا که نگسلد ! اینک ز نوک مرغی پیر
 شکفته سلکی روشن ، چو در بغلطد از اوج ؟
کجا که یونسی از موج و کف نلغزد پیش
برون کشیده تن از غار نرم و تیره ی حوت؟
کجا که تن نسپرده به نیل موسایی
خوش و سبک نخزد روی سینه ام تابوت ؟
کرانه کور و امدیش دراز و من بیدار
 به سوی مرتع مهتاب می برم شب را
 گشوده از نی رگ نغمه های سحر آمیز
 غبار کرده به پا گله های کوکب را
چه اختران که به هیهای چشم من در تاب
 چراغ قریه به پایان نوید رامش و خواب
نگاه دختری از بیشه زار اشک به من
 به جای نغمه نیم خونفشان و من بی تاب
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : کرانه و من یک قطعه, | بازديد : 332

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قصه ی مرغ سبز

 

 

 یه مرغ سبز زیبا
رو بون ما نشسته
 غریب و گیج و تنها
 چش تو افق ها بسته
 بالش غبار گرفته
 کوچک و ریز و میزه
و پا و نکش رنگ
خونه
 مرغه چه قد تمیزه
مث که می خواد بخونه
 نک می زنه به پایش
پس چرا مانده ساکت ؟
 در نمیاد صدایش
 مرغ قشنگ خسته
 خار مگه رفته پایت ؟
 دلت می خواد بخونی ؟
یادت رفته صدایت ؟
 مرغه پرشو واکرده
نک می زنه به بالش
 مث که تنش می
خواره
 وه چه قشنگه خالش
 مرغ قشنگ غمگین
 واکن زبون لالت
 مث که دلت به جا نیس
چه خبره تو خیالت ؟
مرغه سرشو بالا کرد
 تو باغ ما نیگا کرد
مگه باغ ما چه توشه ؟
که سرتا پات گوشه ؟
 مگه باغ ما چه کرده
چشات چرا می گرده ؟
 مرغه ! چته
می لرزی
نکنه از ما می ترسی ؟
ترست از ما به جا نیس
غریبه میون ما نیس
 خونه ی ما نداره کینه
 همش باغه و چینه
مرغه حالش خرابه
همش تو پیچ و تابه
مرغه ! اووی .. مرغه
خوشگل نوک و پا سرخه
 مرغه عرق نشسته
نوکش می شه واز و بسته
 مرغ کوچک
تموم کرد
 حیونکی مرغ خسته
 
 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 805

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

عشق و زردشت

 

 

چون تپه ای در غروب به تاریکی می گرایم
 آخرین اندیشه ها آخرین روشنایی ها ، چون رؤیایی سبک
چون نگاهی رنگین از من بر می خیزد و من
 در اندوهی بی گریه
، در تیرگی بی اندوه خود یافتگی پروحشت
ریشه های سیاه خشم را چنگ می زنم
 من صخره ی پر جنبش ساحل های مهتابی بودم و پناهگاه
 صدف های بی مروارید
 اما امشب مهتاب آسمانی دیگر گردن بند ستارگان را گسسته
 و کودکان سپید پایش را در جنگل بی جادوی دیگر به بازی رها کرده
 من صخره ی تاریک ساحل عربده جویی هستم
 در سکون ناشکفتگی خویش مرواریدهای بنفش اعماق بی آفتاب
 را بر کف دست زمخت نا امیدی می غلتانم ، تا در این ستایش
رنگین و دروغین چشم خدایان مغرور را چون لئیمان به خنده ای
 منفور به بازی گیرم
 من به تاریکی می گرایم
تا در سراشیب جاده های باریک و بی عابر
 جنگل سیراب رؤیاها در ته جلگه ها و دره های نامکشوف بر آغاز
 رهایی بی حصار و دیوار به پشت سر نگرم و نفرینم را در خنده ای دیوانه  وار
بر چهره های مبهوت مسخره کنندگانم
 چون صاعقه ای بی هنگام بشورانم و راه خود را از دامنه های
تاریک بر بیشه زار زرین پر مهتاب آغاز نمایم
 ای روشنگر مغاره نشین شرق
با مشعل درخشانت که از فتیله ی اولین برخوردها ، سایه ها را بر
 سینه ی سطبر کمرها بیدار کرد بر این سرگردان دره های تاریک
جلوه گر شو ! تا همسفران کور و نومید از کنار کوه های
 درختان با فریادی
نامفهوم و کودکانه بخندند و چهره های
بی گناهشان در رقص کنجکاو مشعل بی آرامت با لبخندی شگفت
 هویدا شود و پیشانی بی اندیشه و مهتابیشان چشمان مضطرب
تو را اندوهگین کند
 و الهام هدایت چون لرزشی تابناک از عمق وجودت

 چهره ی نیرومندت را روشن سازد
من صخره ی بی جمبش
ساحل تاریکم
دریغا اگر دست رؤیایی مشعل پر دود مهتاب را از پناه
 کوهساران در تیرگی فرو رفته بر من می گرفت تا بیماروار سر به
 لبخندی بلند کنم و همه ی بادبان های دلشاد را چون گمانی گذران
 ازپیشانی خویش بگذرانم
 من در خویش می گریم .... در خویش می غرم
و با سوگ چشم های مبهوت صدف ها صدفهای چشم ها
 که مروارید پر بهای انسان خود را گم کرده اند
 و با سوگ درماندگی خویش به همه ی نعره ها پشت کرده ام
 به همه ی ضربه های بیدار کننده سر خم نموده ام
 من صخره ی تاریکم ای زردشت سرزمین های نامکشوف من
 چه می شد اگ در جامه ی
ارغوانی متلاطم از فراز پرستشگاه
 خدایان باطل ، چون مشعلی کاونده ، نفس زنان بر من فرود می آمدی
 تا همه ی دامنه های بی عابر را به سوی دشت های روشن برانگیزم
و غم ایجاد تازه را بر لامسه ی مبهوت زندگی بلغزانم
 و سرزمین های تازه را جون احساس های تازه از پشت افق ها
باورد حرکت این دانش شگفت بی تفسیر احضار کنم
 و کویرها را تا مرز سبز دریا ها فرمان رویش دهم
کاش فرود می آمدی
 تا این صخره ی تاریک بشکند و خنده های محبوس من ، چون
 کبواران زرین صبحدم پرواز کنان بر شانه های تو بنشینند
 کاش
 


 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 465

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

عهد   

 

 

 

کنون رؤیای ما باغی است
 بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو
سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند
به ساق هر درختش یادگاری ها
 و با هر یادگاری نقش یک
سوگند
کنون رؤیای ما باغی است
 زمین اما فراوان دارد اینسان باغ
 که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است
 که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است
 که آن سوگند ها را نیز
 همان نشتر که بر آن کنده حک کرده است ، بر این کنده حک کرده
است ، با یار دگر اما
که   گر شمشیر بارد از
کنون رویای ما باغی است
 بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک
 بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم
و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا
 بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را
 به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم
که با ران
فریبش نسترد هرگز
 که توفان زمانش نفکند از پا
 که باشد ریشه ی پیمان ما در سینه ی ما زنده تا باشیم
 
 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 931

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شهر تصویر

 

پنجه نفشرده بر شاخ یاقوت

پر نفرسوده در ابر ابهام
از خزان دیده باغی که اینک
 وحشی آسا بر او تاخته باد
 وز هراسی نفس گیر هر گل
 سر فرو برده در دامن خار
 مرغ شعرم چه دارد به منقار
 گرد من زندگی محو و خاموش
 پشت کرده به هر جلوه ی پاک
خفته هر گوشه ای چون سگ پیر
 پرده ها ، فرش ها ، بی تکان مات
 گرد من زندگی جمله تصویر
 بی سرود طربناک مرغی
کز گلوی ترش جوشد آهنگ
 مرغ شهدناک مگس هاست
باغ قالی به هر نفش و هر رنگ
 از هلال در بسته بر غیر
 جلوه ی شیشه های درخشان
 کودک آسایم از جار باید
 یک نفس بر جهان های مرموز
از نهانم دری برگشاید
 لیک سنگ تپش بشکند وهم
 در سر خسته ام نیست دیگر
 طاقت بازی رنگ بازی
زیر این
سقف مبهوت
روی این باغ تصویر
 دارم از آسمان و زمین بی نیازی
 همچو آیینه بسته زنگار
در غبار عطش زای بندر
 آسمان گرم و دم کرده پیداست
 و آن طرف نیز گسترده دریاست
 پشت خاکستر تشنه ی ابر
 مرد آن نیستم تا بدانم
 گردش بادها در کف کیست
 وان طرف ، در افق ، آسمان را
 گفتگو با زمین بر سر چیست
 روی آن تپه ی آفتابی
 شاید آن نخل بی برگ و بی بار
 هیکل مرد امیدواری است
با نگاهش به دریای مصروع
 نقشی از جاودان انتظاری است
 شاید آن سنگ های عبوس و سیه فام
 خم شده هر طرف زیر خورشید
 مانده در زحمتی جاودان و عرقریز
 نقشی از بردگان قرون تباهند
شاید آن مرغ پیر و هراسان
 کز افق های دور آنک ، آمد
بر سر صخره بنشست و فریاد سر داد
 غرق یک زورق زندگی را خبر داد
 شاید ! اما مرا زین حکایات
 گوش خالیست
 چاره آنسان که
پیری به من گفت
 بی خیالی است

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 442

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سوگند چشم

 

 

 

 

 من چه نویسم که در دلت بنشیند
من چه سرایم که در تو همهمه ریزد
برگ دریغی ز شاخ فکر تو افتد
 چشمه ی مهری ز سنگ چشم تو خیزد ؟
 آن همه کم بود ، شعر و شور و کنایه ؟
 با رگ سرد تو این ترانه چه گوید ؟
شخم زند خاک سینه را تپش دل
 جز گل یادت در این عقیم نروید
 از من هر کوره راه وسوسه بگسست
جانب شهر تواش روانه نمودم
 هر روز از خویشتن بریدم پیوند
 هر شب در کوچه های یاد تو بودم
خانه ام از خنده ی غریبه خموش است
 خاطرم آزرده از نوازش یاران
 نام تو غلطد درون خونم کافی است
 از پس این در چه ضرب پنجه چه باران
با همه مهتاب های که پای تو را شست
 با همه خورشید ها که چشم مرا سوخت
 چون گل تصویر سر به راه تو ماندم
هر تپشم حسرت پیام تو اندوخت
گفتم شاید شبی تو ، چون همه شب من
 چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد
 پنجره بر باد سرد شب بگشایی
ماه به رخسار وهمناک تو تابد
گفتم شاید شبی ز خشمی زیبا
پاره کنی پرده ی شمایل پرهیز
 گیسو افشان کنی به صفحه ی دفتر
کاغذ بی جان کنی به نامه گل انگیز
 شاید تنها منم به یاد تو خرسند
 شعرم شاید نه غم دهد نه ملالت
 نامم چون میوه ای فراموش از چشم
خشک شده لای شاخسار خیالت
 شاید ، اما گمان بد نکنم هیچ
 آن همه افسانه های مهر هوا نیست
 چشم تو سوگندش ار دروغ آید
 یک سخن راست در زمین خدا نیست
 
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 560

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زنده پرداز

 

 

 

 از پس ابرهای سست و سیاه
 می درخشد ستاره ای بیدار
 شب نمناک ژاله می بندد
روی انگشت های سبز بهار
دست پنهان آب سبز انگشت
 باغ را گرم
برگ بافتن است
 می دود روی دشت آهوی باد
گل شب در تب شکافتن است
 سایه ها شرمناک خنده ی صبح
 پای در شیب تپه های کبود
 زیر چشم دریده ی خورشید
 تن فرو می کشند نرم به رود
 دشت تا دشت می تپد ز نسیم
 اقیانوس پر تلاطم گل
 پر زنان مرغکان
خواب آلود
 جرعه ها می چشند از خم گل
 کوه تا کوه زندگی باغ است
 نوک هر ساقه چشمه سار شراب
 پنجه های نسیم شیرینکار
 می کشد چابک از شکوفه نقاب
 از پس هر نقاب حوری رنگ
 پاشد از گونه نور عطر آمیز
 دست از شهد زندگی پر بار
 چشم از اشک آرزو  لبریز
از پس هر نقاب جلوه گر است
 شمع در کف فرشته ای بیدار
 شب دل ها به نور او روشن
 سرمستان ز دود او هشیار
 کوه تا کوه عطر و زمزمه است
 به جز آن تک درخت پیر و عبوس
 که رها کردئه زلف بر دیوار
 آستینش حجاب اشک فسوس
دشت در دشت رقص و  همهمه است
 به جز آن بیوه ی خموش و ملول
 بی چراغ شکوفه ، دل تاریک
 ساقه هایش فسرده و مسلول
طفل یک غنچه دست و پا نفشاند
 در حریر لطیف دامن او
 پنجه ی یک شکوفه چنگ نزد
بر گریبان او و بر تن او
 گل پستان کور کودک کش
 در لب تشنه ی گلی نفشرد
 شرم بین کز بهار شرم نکرد
بس بهاران فسرد و او تفسرد
 دشت در دشت ، زندگی بر و بار
 به جز این بید سرسپرده به باد
 تن سپرده به هرز پیچک ها
 مستی مرگ را کند فریاد
 به جز آن بی ثمر که مرده در او
 چشمه ی پاک عطر و جلوه ی رنگ
با دلش ساقه های نازک  مهر
برگ در زهر مانده ، ریشه به سنگ
خاک سرگرم زنده پردازی است
 زندگاه لیک مرگ می بازند
 آشیان سرد و جوجه ها بیمار
روز و شب در بهشت پروازند
 
 
  منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 383

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رحیل

 

 

 

 

پشت سر واحه ی پاکی نگران
 پیش رو خنده ی شیطان سراب
 در سرم اما گلگون خیال
تاخت می کرد به هرنیش رکاب
پیش می رفتم و هر پنجه ی راه
 رهنمونم به  دیاری می شد
 با لب سوخته هر برگ خزان
 مژده بخشای بهاری می شد
گرچه می ماند ز ره پای شتاب
 شور من اما پیش از من بود
 پای تا سر همه تب بودم و تاب
 عشق من اما بیش از من بود
 چشم وحشت زده ام در بن دشت
جلوه ی سبز تمنا می جست
 وز سر شاخه ی هر  راه دراز
میوه ی سنگی شهری می رست
با چه راهی بروم این همه شهر
 به چه شهری بردم این همه راه ؟
لیک با رفتن من بر می خاست
 طرح هر شهر ز هامون چون آه
 نقش گلگونه ی بس بوته ی سرخ
جلوه گر می شد در مرز امید
 لیک تا می راندم آن همه رنگ
 جادو آسا به عدم  می لغزید
درکدامین افق انگیخته دود
 شهر مرموز نگارین پریان ؟
ماده آهویان گردش به چرا
جدول شیر به گوشه روان ؟
کو بلور آذین قصر ملکه ؟
 تا به وردی دهمش خواب گران
 تنش اندازم بر کوهه ی زین
تاخت آرم به دیار انسان ؟
رمه ی شاه ، چراگاهش کو ؟
 مرتع خرم چل کره کجاست ؟
نهمش زین مرصع بر پشت
کره اسبان به خروش از چپ و راست ؟
دایه با دوک و کلافش همه شب
 آن همه قصه که می بافت چه شد ؟
 زان همه گنج که کاویدمشان
 سکه ای زنگ زده یافت نشد
باز بر شاخه ی هر راه دراز
 میوه ی سنگی شهری می رست
 دایه شورم به سر انداخته بود
 ماهی چشمم دریا می جست
گل خون در کف پایم می سوخت
 آسمانم به سر آتش می بیخت
 اسب سم سوخته ی پاهایم
 نعل ناخن به بیابان می ریخت
 رفتم آن شاخه ی راهی که نگاه
 در گمانی گذران یافته بود
 گفتم اینک نفس تازه ی شهر
 پیشواز آید با سور و سرود
رفتم و رفتم و رفتم بی تاب
 تا که پایم به لب سایه رسید
 با تنی سنگین دروازه ی شهر
 شیون انگیخت و برپا چرخید
در من اینوسوسوه ره یافته بود
 شستشویی عطش از سینه زدای
 بستر از سبزه و همیان ، بالش
 درد چین خوابی
اندیشه فسای
وحشت آن همه صحرای سیاه
میرد از همهمه ی شهر سپید
 چابک آمیزم با کوچه و کوی
 پشت هر پنجره خوانم به نشید
پشت پرچین گل افشان غروب
 غربت از چهره بشویم به شراب
 آشنا با همه آویزم گرم
 سر نپیچم ز نهیب و ز عتاب
شب خود را ز تنی گرم و لطیف
نگذارم که تهی ماند و سرد
 دل دریا هوسم را هرگز
چیره نگذارم گردد غم و درد
خوش گمان بودم ... ناگاه درید
 گوشم از خنده ی جادویی پیر
 شهر آشفته شد از بادی و خاست
 پشت دروازه یکی تشنه کویر
 چه کویری ! چه کویری ! که در آن
 چشمه ها تشنه تر از لب ها  بود
 خشک و سوزان و عطشناک و عقیم
 تا افق ها ، همه سو صحرا بود
 باز کوچیدم و هر پنجه راه
رهنمونم به دیاری می شد
 چشم بی نورم در سنگستان
 آینه ی خون شکاری می شد
 
 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 457

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دشت انتظار

 

 

 

با تپه های سوخته اش ، با نرسته ها
 با موج ماسه های برشته
 با سینه اش گذرگه اسبان بادها
 دشتی فریب خورده ی هر ابر
 دامن گرفته بخشش هر باد
هرزه را  جزخار و خس اگر چه نباشد
 تن داده قحط سالی جاوید را
 بیچاره مانده زیر نفس های آفتاب
پیغمبر دروغی هر فصل را
 با سوره های باطل شب ها و روزها
 بیعت نمیوده با همه ایمان
 دروازه ی اجابت
 تا باز گردش به گل افشان باغ سبز
دستان کتاب کرده دعایی غریب را
 در با خیز خاطره اش برگ های سبز
 هر یک پرنده ای است پیام آور بهار
در جشمه سار پاک خیالش
 لغزیده سیاه های گریزان آهوان
 در پای سنگ خواهش پیرش
گل های سرخ رنگ شکفته ست
 پوشیده آسمانش با ابرهای خیس
پرواز شادمانه ی مرغان شاد بال
پایان تشنگی را فریاد می کند
 برزیگر زمستان
 صحرای لخت سوخته اش را
 آباد می کند
تا دور ، با تبلور باران نمای خویش
پرهای ریز مورچگان موج می زند
 رؤیای دشت پر شده از هر چه بودنی است
 از برگریز پاییز ، آوای زاغ ها
 از بازوان قهوه ای
و لخت باغ ها
از بارش پیاپی و گلناک شخم ها
 از دانه ها که در تب رویش نفس زنان
 آوار خاک از سرشان می رود کنار
 روباه وار ، گرم تماشا ، نشسته اند
 جنجال سارها را بر شاخه ی چنار
در شیب تپه هایش جا پای آهوان
 تا چشمه سار گمشده دارد اشاره ها
 در آسمان شامش ، پاک و زلال و ژرف
 جوشند چشمه های نرم ستاره ها
 تا ساحل افق ها
 دریای برگ در تب و تاب است
هر گوشه اش درختان
 چون کومه های غرق در آب است
 رؤیای دشت رنگ گرفته ز هر فریب
 پندار دشت پر شده از باغ های سبز
اما گراز هر باد از پشت تپه ها
 با زخم سم و دندان
 پر می کند به خشم ، گل شاد هر امید
 شاهین تشنگی
 می افشرد گلوی پرستوی هر نوید
 هر سنگ نا امید
 دل کنده از نوازش انگشت ساقه ها
 سر هشته روی پهلوی خود غرق بهت و خشم
صحرا گشوده تا همه جا چشم انتظار
 می سازد از تبلور
پندارها سراب
 پایان هر خیالش اما جهنمی است
بیچاره مانده زیر نفس های آفتاب
 نه چشمه ای که صبحدم ، آواره گرد و شاد
وصفش کند به نغمه ی صحرانورد خویش
نه بانگ نای چوپان
غمگین کند هوای غروبش را
 ز آواز درد خویش
نه گله ای که پای کشان و نفس زنان
 سنگین کند سکوت شبش را ز گرد خویش
 نه زنگ کاروان گرانبار خسته ای
 کز خواب خوش رماند آهوی خفته را
 غافل ز مرگ خویش
مطرود و دل گرفته همان دشت تشنه است
 در خاطراتن وحشی خود مانده غرق خواب
 هر باد می درد ز تنش پاره ای ، چو مرگ
بیچاره مانده زیر نفس های
آفتاب

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 476

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پند

 

 

 

صخره لم داده است و ران افکنده بر ران پای رود
 چون زنی زیر نگاه تشنه ی دزدانه ی مردی
 چشم در خوابی دروغین بسته تا بنوازدش خورشید
 هوش در وهمی فریبا
بسته تا بفشاردش بر خویش، خاک
خارش هر دانه ی شن را
 رنگ می بازد تنش چون چشمهای از جنبش ماهی
 ساقه ای سیراب و سبز
 با هراس عاشقانه پنجه می سای به پهلویش
 می تراود در تنش تک قطره های شرم و شوق
سایه اش در آب و سیرابست
 پیکرش اما نفس بگرفته از عطر و عطش
خارشی در اوست جاری ، شهوت آمیز
لعل در او نطفه می بندد
ریشه در او می دواند پنجه ی مرجان
 می زند در او جوانه ساقه ی یاقوت
پرورش می یابد از هر قطره ی خورشید
 ضربه ی منقار باران چشمه در او می گشاید
مرغ لذت می زند در چشمه اش پرپر
در کنارش چک چم تک قطره های آب
 که ز چشم سبز برگی می چکد در رود
از زبانش قصه می گوید ، دلش را می کند بی تاب
 این سکون ترد خواب آمیز را
تیغه ی الماسگون تیشه ای ، ای کاش
 آنچنان که میوه ای شاداب زیر زخم دندان می درید از هم
 وین رگه های پی آسا را
کاش تیغ ناخنی وحشی و تشنه می برید
از هم در گذرگاه هزاران چشم
لانه ی پنهانشان گرداب ناف مرمرین روسپی ها
 در تپش گاه هزاران دل
 گرمگاه لرزش جاودیشان در شعله خیز سینه های مست
 در گذرگاه هزاران لب
 حرف هاشان آیه های روشن انجیل
 چاره ساز دیو خویی های انسان
 حرف هاشان زمزم
جوشنده ی قرآن
 روشنی بخش هزاران جاده ی بی عابر تاریخ
حرف هاشان ... لیک
 پاسخ دلخواهشان در چشمه ی کودک کش پستان شهوت
 مایه ی بیوه زنی بیمار
 در گذرگاه نوازش ها
 در گذرگاه ستایش ها
 در وزش گاه نسیم آن همه پندار
 کاش تندیس ونوسی می شدم
تا برانگیزم هزار افسانه در یک وهم
تا برانگیزم هزار اندیشه در یک حرف
تا بلرزانم هزاران غنچه ی لب را به تحسین
 در اجاق خاطر شاعر ، ز خاکستر
 تا برویانم گل داغ هزارا شعر رنگین
 کاشکی تندیس سرداری شوم غم نام
 در سطبر سینه اش در چین پیشانیش
سایه ی اندوه بی جنبش
 در شکاف دیده اش در صخره ی لبهاش
 اشک و نعره ، خشم و تشویش
 تیغ پیرش سرد و صلح اندیش
 تا چو از فرمان آتش خسته گردد امپراطور
 تا چو از رحم دروغین اشکش از گونه شود خشک
 تا چو خالی گرددش از لعب تن فرسا رگ و پی
مغفر از سر بفکند با خشم
 خم شود بر شانه ی اندوهناک من
 بنگرد در دیده ی اندیشناک من
 کودک آسا اشک بفشاند
 بر خدایی دروغین مرثیه خواند
صخره بی تاب است و ران افشرده بر ران
 رنگ می بازد پیاپی پیکرش
 سایه می گیرد ز هر جنبش چو آب چشمه ی ساکت ز ماهی
 در کنارش لیک گوش
خوابانده فتاده تیشه ای
چشم بسته لب گشاده سخره ناک
نیشخندی می جهد از برق دندان هاش
 در کنار تیشه مرد تیشه کار
 های های رودش از سر برده هوش
لای لای آبش از تن برده تاب
 با شراب خستگی رفته به خواب
 سبز دشتان مرتع اندیشه هاش
 جویباران با هیاهو در
رگش جاری
 با نی زرین سرودش غلغله افکنده در صحرا
 می رماند گرگ های هول
 می چراند آهوان خاطراتش را
 هه : چه افشاندم نفس ها را عبث
 گر چه جوی هر نفس خشکید زیر پای من
در سکوت گور از ره ماندگان
هر چه نیرو داشتم
 ریختم از جوی خشک بازوان در چاه سرد
گور
 هر چه خونم بود در گونه
 در رگ زرد و فسرده ی مردگان جاری شد آخر
 هر چه مهرم بود در دل
در مصاف سنگ ها شد خشم
 هر چه خشمم بود در مشت
 در نگاه بی فروغ مردگان شد مهر
 مهر اما هیچ کس با من نورزید
نفرت و نفرین ولی ، بسیار
در شبان سرد
 زوزه ی شاخ درختان است و گرگ باد
 سبزه ها در ساحل اندیشه های من نمی رویند
مرغکان بر آستانم دانه ی مهری نمی جویند
 دوستانم قصه ای بهرم نمی گویند
 شب اگر گهواره ای آهنگ پرتاب تولد خواند
من ، شتاب آلود و بی اندوه
 خوانده پایان هزار افسانه کوتاه و دراز
 صبح ، گور تازه ای پرداختم
 این همه نفرین چرا با من ؟
 من کیم جز ناخدای آخرین بندر ؟
 کشتی بی ناخدای گور
گور بردشان چه به دوزخ ، چه به فردوس
تا چه کالاشان درون گونی تن
 مزد من اما چرا از زندگان
 این همه دشنامن
 چشم من اما چرا از جلوه
ها
 این همه متروک
 نام من اما چرا در نام ها
 این همه مشئوم ؟
 ناخدا برد آن همه زورق به ساحل
ناخدا را نوبت است اینک که زورق لاشه اش را بر کنار آرد
 ناخدا را نوبت است اینک که مزد ناخدایی هاش بستاند
 ناخدا را
گورکن با رعشه ای بر می جهد از خواب
 تیشه می خندد به سخره
صخره رنگ از گونه می بازد
 کاش تندیس ونوسی
تیشه پاسخ می برد از لخت پستانهاش
گورکن می جوشدش اندیشه ای مشئوم در بازو
 گور خود را زینتی زین به کجا یابم
 صخره ای صافست و مرمرفام
 گور شاهان را سزد دنیا نگین بی بهاشان
 لیک من بر لوح این رنگین
 عمر خود را می تراشم نام چرکین
این کتیبه را به پندی می دهم زینت
صخره چون لخت پنیری نرم
 زیر دندان بلند تیشه می ترکد به شادی
 کاشکی تندیس مرغی می شدم
 کاشکی تندیس
گورکن اما
می کند با دست افسوس از درخت پیر ذهن
 میوه پوسیده ی پند بزرگش را
 تیشه می رقصد به نعش صخره چون ماهی به چشمه
 صخره در بی تابی خود می سراید
 کاش تندیس زنی بیمار و عشق آمیز
 کاش
می نویسد گورکن با خنده ای مسلول پندش را
 گور دائم گرسنه است ، گورکن را نیز

 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : پند یک قطعه, | بازديد : 422

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد