تبلیغات اینترنتیclose
آهنگ دیگرجلد اول
پیچک ( منوچهر آتشی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آهنگ دیگر 

 

 

 

شعرم سرود پاک مرغان چمن نیست
 تا بشکفد از لای زنبق های شاداب
 یا بشکند چون ساقه های سبز و سیراب
 یا چون پر فواره ریزد روی گل ها
 خوشخوان باغ شعر من زاغ غریب است
 نفرینی شعر خداوندان گفتار
 فواره ی گل های من مار است و هر صبح
 گلبرگ ها را می کند از زهر سرشار
من راندگان بارگاه شاعران را
 در کلبه ی چوبین شعرم می پذیرم
 افسانه می پردازم از جغد
 این کوتوال قلعه ی بی برج و بارو
 از کولیان خانه بر دوش کلاغان
 گاهی که توفان می درد پرهایشان را
 از خاک می گویم سخن ، از خار بدنام
 با نیش های طعنه در جانش شکسته
 از زرد می گویم سخن ، این رنگ مطرود
از گرگ این آزاده ی از بند رسته
 من دیوها را می ستایم
 از خوان رنگین سلیمان
می گریزم
 من باده می نوشم به محراب معابد
من با خدایان می ستیزم
 من از بهار دیگران غمگین و از پاییزشان شاد
 من با خدای دیگران در جنگ و با شیطانشان دوست
 من یار آنم که زیر آسمان کس یارشان نیست
 حافظ نیم تا با سرود جاودانم
 خوانند یا رقصند
ترکان سمرقند
 ابن یمینم پنجه زن در چشم اختر
مسعود سعدم ، روزنی را آرزومندم
 من آمدم تا بگذرم چون قصه ای تلخ
 در خاطر هیچ آدمیزادی نمانم
 اینجا نیم تا جای کس را تنگ سازم
 یا چون خداوندان بی همتای گفتار
 بی مایگان را از ره تاریخ رانم
 سعدی بماناد
 کز شعله ی نام بلندش نامها سوخت
 من می روم تا شاخه ی دیگر بروید
 هستی مرا این بخشش مردانه آموخت
ای نخل های سوخته در ریگزاران
حسرت میندوزید از دشنام هر باد
 زیرا اگر در شعر حافظ گلنکردید
 شعر من ، این ویرانه ، پرچین شما باد
ای جغد ها ،
ای زاغ ها غمگین مباشید
 زیرا اگر دشنام زیبایی شما را رانده از باغ
و آوازتان شوم است در شعر خدایان
 من قصه پرداز نفس های سیاهم
 فرخنده می دانم سرود تلختان را
من آمدم تا بگذرم ، آری چنین باد
 سعدی نیم تا بال بگشایم بر آفاق
مسععود سعدم تنگ میدان و
زمین گیر
 انعام من کند است و زنجیر است و شلاق
 
 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 251

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گذرگاه

 

 

 

من گذرگاه تپش های فراموشم
 پاسدار چشم های کنجکاوم ، معبر پاهای پر رفتار
 سنگ بیدارم
 گام ها را می شمارم ، نقش هر اندیشه را در سینه می بندم
 لغزش گمراه کوراندیش را از پیش می بینم ، نمی خندم
تکیه گاه کوله بر دوشان پاره آستینم
 همچو آب از هر گمان رهگذر تصویر می چینم
 در سر من گرد صحراهای ناپیداست
گل به گل در وسعت یادم اجاق سرد آتش های خاموش است
رد پای کاروان ها در گدار نهرها مانده است
 در شب طولانی اندیشه ام ، عاشق
راستین احساس خود را پای دیوار بلند خانه ای مانده است
 نقش ماتی بر درخت روزگارم
هر که ام خوانده و ناخوانده است
جویبار خنده ها در من گذر دارد
 ساقه های گریه ، سر بر شانه ، بشکسته است
 دردها و دغدغه های نهان را آینه ام
 صید من پنهان ترین جنبش
با همه غم های دنیا آشنایم من
 با غم سخت و سترگ پادشاه دشت ها ، چوپان
 کز فراز بارگاه استوارش برج کوهستان
 تای آسا رفته در صحرا نگاهش
 کنجکاو سیل زرد گله ی گرگان
گرچه با هر سنگ دارد آشنایی ، وز نهان تیره ی هر دره بینایی
اضطراب جاودانش لیک در کار است
 بر سر هر پنجه اش چشمی بیابانگرد بیدار است
هر نگاهش پاسدار گوسفندی ، هر رگ او گردن هر بره را بندی است
 گرده ش می لرزد از پندار خونین پلنگان
با نی زرین سرودش ، با هیاهویش
 می دمد بر دخمه های تیره ، ورد هوشیاری
تیر مار مست آهنگش
 می زند بر صخره ی هر هول خفته نیش بیداری
با همه غم های دنیا آشنایم
 با غم دریا که اقیانوسش از دامان خود رانده است
 با غم دریاچه کز آغوش دریا دور مانده است
 با غم مرغی که رنج آشیان پرداختن برده است
 با غم مرغی که دور از آشیان خوانده است
 با غم سنگی
که تندیس ونوسی خواست بودن ، سنگ گوری شد
یا درون چشمه ای شهزاده بانویی بر او عریان نشیند
 در دل سرداب تاریک و سیه سنگ صبوری شد
 با همه غم های دنیا آشنایم
 با غم صحرا
با غم دریا
 با غم حیوان
 با غم انسان
 با غم خاموش و مرموز پیمبرها
 کز فراز قله ی اعجاز پای آتش ایمان
 خیره بوم آسا در اعماق قرون گنگ
 خیره در ابر سیاه وهم
در کمین مرغ زخمین بال پیغامی
 در کمین نور الهامی
 چاره جوی سرکشی های گنهکارانه ی انسان
پاسخی ، خوف پرستش زنده دار ، اندر قوم تباه اندیش
 هاله ها پیچیده اند
از وهم گرد خویش
 من گذرگاهم
 با همه غم های دنیا آشنایم
 دردها و دغدغه های نهان را آینه ام
 صید من ، پنهان ترین جنبش
 با دل من کوفته نبض هزار انسان خوف اندیش
 اضطراب قوم را از چشم هاشان می شناسم
 با درنگ لحظه هاشان آشنایم
 دست مرموزی که
خاک خاطر هر زنده را آرام
 با درشت انگشت های هرزه کاویده است
 بر دل بی تاب من هم پنجه ساییده است
 سوسوی چشمی که از ژرفای تاریکی
 گونه ها را نور سرد خوف پاشیده است
 بر دهان باز و چشم وحشت من نیز خندیده است
 با همه غم های دنیا آشنایم
 آینه ام
بردگان رهسپار دور را تا پای دیوار بلند کار
 سنگ خاموش گذرگاهم
 بازگوی گفتگو های نهانم
 ابر حیرانم
 دیده ی امید ها را در پی خود می کشانم
 رنگ هر اندیشه را رنگین کمانم
 
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 218

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بیدار

 

 

 

بر دست سیمگونه ی ساقی
روشن کنید شمع شب افروز جام را
 با ورد بی خیالی
 باطل کنید سحر سخن های خام را
 من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح
 پای حصار نیلی شبها دویده ام
از لاشه های گند هوس ها رمیده ام
 مستان سرشکسته ی در راه مانده را
 با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش
 هشیار کرده ام
تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها
 واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز
 زنجیر های وحشی پرسش را
 چون بردگان وحشی
از خواب  بیدار کرده ام
کوتاه کن دروغ
 شب نیست بزمگاه پری ها
شب ، نیست با سکوت لطیفش جهان راز
 از آبهای رفته به دریای دوردست
 و از برگ های گمشده در پیچ و تاب ها
نجوا نمی کنند درختان به گوش رود
جز چشم مرگ دیده ی بیمار تشنه ای
یا چشم شبروی که گرسنه است
 به برق سکه های گران سنگ
 بیدار نیست چشم کسی شهر خواب را
دل خوش مکن به قصه ی هر مرده ی چشم پیر
در خود مبند شعر صداهای ناشناس
رود است آنکه پوه کند روی سنگ ها
 باد است آنکه می کشد از دره هیا نفیر
 نفرین چشم هاست
 سنگ ستاره ها که به قصر خدا زدند
 کوتاه کن دروغ
 از من بپرس راز شب خسته بال و پیر
من رهنورد کوه غروبم به شهر صبح
 من میوه چین شعر دروغم ز باغ شب
 بیگانه رنگ کشور یأسم به مرز خواب
از من بپرس! من
 بیدار چشم مسلخ بود م
در انتظار دشنه ی مرگم
 نه انتظار پرتو خونی
ز عمق دل
تا باز بخشدم نفس از عطسه ی امید
 بر هر چه قصه های دروغ است
 نگرفته ام ز توسن نفرین خود لگام
 تا خوابگاه دختر مستی
 جنگیده ام ز سنگر هر جام
 از من بپرس ! آری
من آخرین ستاره ی شب را شکسته ام
 از شام ناامیدی تا صبح نا امیدی
بیدار بوده ام
 با دست های مرده ی چشم سفید خویش
 دروازه سیاه افق را گشوده ام
 سحری درون قلعه ی شب نیست

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 331

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

احساس

 

 

 

 از درخت انبوه و تنهای سکوتم پرنده ای پرید
 و پندار پرندگان دیگر در آن لانه یافت
 شاید پرنده ی دیگر؟
و شاید پرنده های دیگر ؟
پس من هنوز زنده ام ؟
و قلبم از وحشتی گوارا فشرده شد
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 223

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نفرین

 

 

این شب خالی را ، ای لب نامیمون ورد
 از هراسی همه رگ فرسا کن سرشارش
ساقه ی نازک وس یراب گل رؤیا را
 انتظار تبر حادثه ای بگمارش

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 205

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نعل بیگانه

 

آمدم از گرد راه گرم و عریق ریزس 

سوخته پیشانیم ز تابش خورشید
 مرکب آشفته یال خانه شناسم
 سم به زمین می زند که : در بگشایید
آمده ام تا به پای دوست بریزم
 بسته به ترکم شکار کبک و کبوتر
پاس چنین تحفه خندهایست که اینک
 می بردم یاد رنج و خستگی از سر
دست نیازم گرفته حلقه در را
 سینه ام از شور و شوق در تب و تابست
در بگشایید ! شیهه می کشد اسبم
خسته سوارم هنوز پا به رکابست
 اما در بسته است
صامت و سنگین
 سینه جلو داده است : یعنی برگرد
از که پرسم دوای این تب مرموز
 به چه گشایم زبان این در نامرد
 پاسخ شومی در این سکوت غریب است
 دل به زبانی تپد که : دیر رسیدم
چشم غرورم سایه شد رگم افسرد
 ماند ز پرواز بال مرغ امیدم
شیهه بکش اسب من !
اگرچه به نیرنگ
 کس سر پاسخ ندارد از پس این در
 خواهم آگه شوم که فرجامش چیست
بازی مرموز این سکوت فسونگر
جمله مگر مرده اند ؟
س می پیچد دود
 زندگی گرم را پیام و پیمبر
 پس چه فسونیست ؟
 آه ... اینجا ... پیداست
نعل سمند دگر فتاده به درگاه
اسب سوار دگر گذشته از این در
ریخته پرهای نرم کبک و کبوتر
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 319

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خنجرها ، بوسه ها و پیمان ها

 

 

 اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسر
 اندیشناک سینه ی مفلوک دشت هاست
 اندوهناک قلعه ی خورشید سوخته است
 با سر غرورش ، اما دل با دریغ ، ریش
 عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
اسب سفید وحشی ، سیلاب دره ها
 بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
 رم داده پر شکوه گوزنان
بسایر در نشیب که بگسسته از فراز
 تا رانده پر غرور پلنگان
 اسب سفید وحشی با نعل نقره وار
بس قصه ها
نوشته به طومار جاده ها
 بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
 از اوج قله بر کفل او غروب کرد
 مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
 بر گردن سطبرش پیچید شال زرد
 کهسار بارها به سحرگاه پر نسیم
 بیدار شد ز هلهله ی سم او ز خواب
 اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
بر آخور ایستاده غضبناک
 سم می زند به خاک
 گنجشک ای گرسنه از پیش پای او پرواز می کنند
 یاد عنان گسیختگی هاش
 در قلعه های سوخته ره باز می کنند
اسب سفید سرکش
بر راکب نشسته گشوده است یال خشم
 جویای عزم
گمشده ی اوست
می پرسدش ز ولوله ی صحنه های گرم
می سوزدش به طعنه ی خورشید های شرم
با راکب شکسته دل اما نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان ، شمشیر ، مرده است
 خنجر شکسته در تن دیوار
 عزم سترگ مرد بیابان فسرده است
 اسب سفید وحشی ! مشکن مرا چنین
 بر من مگیر
خنجر خونین چشم خویش
 آتش مزن به ریشه ی خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
 گرگ غرور گرسنه ی من
اسب سفید وحشی
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
 دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
 آلوده زهر با شکر بوسه های مهر
 دشمن کمان گرفته به پیکان سکه ها
 اسب سفید وحشی
 من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم
 ما با کدام مرد درآیم میان گرد
 من بر کدام تیغ ، سپر سایبان کنم
من در کدام میدان جولان دهم تو را
اسب سفید وحشی ! شمشیر مرده است

خالی شده است سنگر زین های آهنین
 هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار فریب دارد پنهان در آستین
اسب سفید وحشی
 در قلعه ها شکفته گل جام های سرخ
بر پنجه ها شکفته گل سکه های سیم
 فولاد قلب زده زنگار
 پیچید دور بازوی مردان طلسم بیم
اسب سفید وحشی
در بیشه زار چشمم جویای چیستی ؟
آنجا غبار نیست گلی رسته در سراب
 آنجا پلنگ نیست زنی خفته در سرشک
 آنجا حصارنیست غمی بسته راه خواب
 اسب سفید وحشی
آن تیغ های میوه اشن قلب ای گرم
 دیگر نرست خواهد از آستین من
 آن دختران پیکرشان ماده آهوان
 دیگر ندید خواهی بر ترک زمین من
اسب سفید وحشی
 خوش باش با قصیل تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسسته یال
 شییهه بکش ، مپیچ ز تشویش
اسب سفید وحشی
بگذار در طویله ی پندار سرد خویش
 سر با بخور گند هوس ها بیا کنم
 نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم
 اسب سفید وحشی
 خوش باش با قصیل تر خویش
 اسب سفید وحشی اما گسسته یال
 اندیشناک قلعه ی مهتاب سوخته است
 گنجشک های گرسنه از گرد آخورش
 پرواز کرده اند
 یاد عنان گسیختگی هاش
 در قلعه های سوخته ره باز کرده اند
 


 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 346

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سیر حسرت

 

 

وحشت شکفته در گل هر فانوس
چون چشم مرگ دیده ی بیماران
دیگر دلم گرفت از این دریا
 دیگر دلم گرفت از این توفان
 ای اشک شعر در نگهم بنشین
 شب را پر از ستاره ی رنگین کن
 پرواز رنگ ها را کانون باش
 وین تیره را به نیرنگ آذین کن
ای جادوی شراب ، مرا بشکن
 بر پشت اسب وسوسه ام بنشان
 از پیچ و تاب گردنه ها بگذر
 در دشت های خواب غبار افشان
 در این گروه با شب خود خرسند
 با ننگ زنده بودن خود دلبند
 یک شب اگر تلاطم موجی بود
 از هول جان گرفته دگل را بند
 تنها منم گرفته دل از هستی
تنها منم رها شده در پندار
 رنجیده از جوانی جانفرسا
دل بسته در گذشته ی بی آزار
 در دشت پرتلاطم رؤیاها
از دام شهر پای خیال آزاد
 تنها منم افق را کاوم گرم
تنها منم به صحرا سایم بال
تنها منم که اکنون ، آسان یاب
بشکسته ام حصار سطبر عمر
بفشرده ام سمند زمان را یال
 پا در نشیب جاده ی عمر اینک
 بر دشت های تافته می پویم
 از روزهای شب زده می پرسم
 خورشید های گمشده می جویم
هر خاربن شتاب مرا جویا
هر تخته سنگ پای مرا پرسان
 ای بازگشته از شب ساحل ها
 ای دل بریده از گل مروارید
 گل های مرده را چه صفا شبنم
دشت چریده را چه باوفا باران
 آن کشتها ز توفان افسرده است
 چون باغ یادهای تو پژمرده است
 در این ره فرامش مفشان گرد
 ای دل شکسته سنگ مبر بر گرد
اما مرا شتاب حکایت هاست
 غوغای کودکی شده در من راست
 هر تپه پرده دار جهانی رنگ
هر سنگ حایلی به بهشتی راز
 وانک ! خوشا به حال دلم آنک
از دور طرح دهکده ها پیداست
آبشخور پرنده ی چشمانم
 در پای آن حصار گل آذین است
 هان ! اسب پیر خاطره ، بشکن سم
 بشکن ، که بار وسوسه سنگین است
چون گرد باد اسب سیاهم را
 هی می کنم به سینه ی گندمزار
 سر می کشم به کوچه ی بی عابر
 چشم آشنا ب ه سنگ و در و دیوار
 در خیرگی و خسته دلی پیچم
با این گمان ، که درها بگشایند
 با این گمان که سگ ها برخیزند
 با این گمان که یاران از هر سو
 شاباش گوی و هلهله گر آیند
 اما نفس چو تازه کنم ، ناگاه
آن جلوه های خواب نمای پاک
در چرخشی غم انگیز افسایند
 در بهت ناامیدی من خندد
 از کوچه های بی گذرنده ، باد
هر آسیاب غرق سکون : افسوس
هر کومه باز کرده دهان : ای داد
 اشکم به سنگ گونه فرو لغزد
خمیازه ام به سینه کشد اندوه
 پرهای اشک بشکنم از مژگان
 مرغ نفس رها کنم اندر کوه
 تابوت سینه بشکنم از فریاد
 این است آه ز هلهله مالامال ؟
ده نیز عقده واکند از روزن
 این است آن کبوتر
سیمین بال ؟
 از چشم های روزنه گنجشکان
 چون دانه های اشک فرو لغزد
 بغض گره گسیخته ی من نیز
از روزن سیاه گلو لغزد
 این است آن بهشت که می جستم؟
این بقعه ی خرابه گرد آلود ؟
زرینه گاهواره ی من اینجاست ؟
دیرینه زادگاه من اینجا بود ؟
 گر این سیاه سوخته دل آن است
آن شورها و هلهله هایش کو ؟
ناقوس اشترانش خاموش است
غوغای درهم گله هایش کو ؟
اینک سپیده می زند از کهسار
 کو بانگ شب شکاف خروسانش ؟
 آن باغبان کوخ نشین شوخ
 و آواز گرم قمری قلیانش ؟
 کو اسب های چوبی ما ، ای وای
 همبازیان هرزه کجا رفتند ؟
 فریادشان به کوچه نمی پیچید
آخر کسی نگفت چرا رفتند ؟
 شب شیر گوسفند سفیدش را
 دیگر به دیگ کوه نمی دوشد
آواز کبک در دل کوهستان
 چون چشمه های پاک نمی جوشد
 آن روز آفتاب طلا می ریخت
 بر سینه ی برهنه ی این صحرا
 و آن اسب های وحشی سنگین گام
می کوفتند سینه ی خرمن ها
 امروز جز سکوت و سیاهی نیست
 دامن گشوده بر سر این ویران
 توفنده گردباد هراسانی است
 تنها سوار خسته ی این میدان
 آن روز عارفان پرستوها
 پیغمبر بهار و خزان بودند
 از بقعه های کهنه ، کبوترها
 تا کشت های دور روان بودند
 آن روز من کبوتر ده بودم
 از جویبار نغمه گرش سیراب
 امروز جغد نوحه گری هستم
گسترده بال غمزده بر گوراب
 در بهت نا امیدی من چرخد
 گردونه ی بلازده ی پندار
با پای زخم خورده ز خار و مار
 باز آمدم به ساحل سرد خوف
تا بشنوم فسانه ی بوتیمار
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 209

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

درد شهر

 

پشت این خانه حکایت جاریست
نیست بی رهگذری ، کوچه خمار
هرزه مستی است برون رفته ز خویش
 می کشاند تن خود بر دیوار
 آنچنانست که گویی بر دوش
 سایه اش می برد او را هر سو
 نه تلاشی است به سنگین قدمش تا جایی
 نه صدایی است از او
 در خیالش که ندانم به کدامین قریه است
 خانه ها سوخته اینک شاید
قصر ها ریخته شاید در شب
 شاید از اوج یکی کوه بلند
 بیرقش بال برابر گذران می ساید
 دودش
انگیخته می گردد با ریزش شب
دره می سازد هولش در پیش
 مست و بیزار و خموش
 می رود کفر اندیش
 در کف پنجره ای نیست چراغ
که جهد در رگ گرمش هوسی
یا بخندد به فریبی موهوم
یا بخواند به تمنای کسی
 می برد هر طرف این گمشده را
 کوچه ی خالی و خاموش و سیاه
 وای از این گردش بیهوده چو باد
آه از این کستی بی عربده آه
شهر خاموشان یغما زده است
 کوچه ها را نچرد چشمی از پنجره ای
 نامه ای را ندهد دستی پنهان به کسی
 ساز شعری نگشاید گره از حنجره ای
یک دریچه نگشوده است به شب
 تا اتاقی نفسی تازه کشد
تا
نسیمی چو رسد از ره دشت
 در ، ز خوابی خوش ، خمیازه کشد
پشت در پشت هم انداخته اند
 خانه ها با هم قهرند افسوس
 شب فروپاشد خاکستر صبح
بادها زنده ی شهرند افسوس
مست آواره به ویرانه ی صبح
پای دیواری افتاده به خواب
 خون خشکیده به پیشانی اوست
با لبش مانده است اندیشه ی آب
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 349

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شکست

 

 

 سر ، دوار دردهای کهنه یافت
 سر ، غبار کینه هایسرد
 اسب بادهارمید
 سینه ی ستاره ها شکست
سینه از بخور یأس تیره شد
 هول با تبر گشود
قلعه ی سیاه سر
 بردگان پیر یادها گریختند
 قلعه شد تهی ز آفتاب
قلعه شد تهی ز سرگذشت
پر شد از سوارگان سایه های منتظر
 جاده تا حصار سربی افق
از غبار چاوشان مرده هاپر است
 قلعه را گرفته لرزه ی هراس
 از خروش فاتحان مست
 پای هر ستون نه رقص
شعله هاست
 شانه های پهن مردهای کینه بسته است
 
 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 363

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

احساس

 

 

 دیوار آرامشی در من فرو ریخت
 چونان بنایی سست و باران خورده در شب
 و پایی موذی و ویرانگر در تاریکی از من گریخت

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد اول , | بازديد : 407

صفحه قبل 1 صفحه بعد