تبلیغات اینترنتیclose
آهنگ دیگرجلد دوم
پیچک ( منوچهر آتشی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سوگند چشم

 

 

 

 

 من چه نویسم که در دلت بنشیند
من چه سرایم که در تو همهمه ریزد
برگ دریغی ز شاخ فکر تو افتد
 چشمه ی مهری ز سنگ چشم تو خیزد ؟
 آن همه کم بود ، شعر و شور و کنایه ؟
 با رگ سرد تو این ترانه چه گوید ؟
شخم زند خاک سینه را تپش دل
 جز گل یادت در این عقیم نروید
 از من هر کوره راه وسوسه بگسست
جانب شهر تواش روانه نمودم
 هر روز از خویشتن بریدم پیوند
 هر شب در کوچه های یاد تو بودم
خانه ام از خنده ی غریبه خموش است
 خاطرم آزرده از نوازش یاران
 نام تو غلطد درون خونم کافی است
 از پس این در چه ضرب پنجه چه باران
با همه مهتاب های که پای تو را شست
 با همه خورشید ها که چشم مرا سوخت
 چون گل تصویر سر به راه تو ماندم
هر تپشم حسرت پیام تو اندوخت
گفتم شاید شبی تو ، چون همه شب من
 چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد
 پنجره بر باد سرد شب بگشایی
ماه به رخسار وهمناک تو تابد
گفتم شاید شبی ز خشمی زیبا
پاره کنی پرده ی شمایل پرهیز
 گیسو افشان کنی به صفحه ی دفتر
کاغذ بی جان کنی به نامه گل انگیز
 شاید تنها منم به یاد تو خرسند
 شعرم شاید نه غم دهد نه ملالت
 نامم چون میوه ای فراموش از چشم
خشک شده لای شاخسار خیالت
 شاید ، اما گمان بد نکنم هیچ
 آن همه افسانه های مهر هوا نیست
 چشم تو سوگندش ار دروغ آید
 یک سخن راست در زمین خدا نیست
 
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 612

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زنده پرداز

 

 

 

 از پس ابرهای سست و سیاه
 می درخشد ستاره ای بیدار
 شب نمناک ژاله می بندد
روی انگشت های سبز بهار
دست پنهان آب سبز انگشت
 باغ را گرم
برگ بافتن است
 می دود روی دشت آهوی باد
گل شب در تب شکافتن است
 سایه ها شرمناک خنده ی صبح
 پای در شیب تپه های کبود
 زیر چشم دریده ی خورشید
 تن فرو می کشند نرم به رود
 دشت تا دشت می تپد ز نسیم
 اقیانوس پر تلاطم گل
 پر زنان مرغکان
خواب آلود
 جرعه ها می چشند از خم گل
 کوه تا کوه زندگی باغ است
 نوک هر ساقه چشمه سار شراب
 پنجه های نسیم شیرینکار
 می کشد چابک از شکوفه نقاب
 از پس هر نقاب حوری رنگ
 پاشد از گونه نور عطر آمیز
 دست از شهد زندگی پر بار
 چشم از اشک آرزو  لبریز
از پس هر نقاب جلوه گر است
 شمع در کف فرشته ای بیدار
 شب دل ها به نور او روشن
 سرمستان ز دود او هشیار
 کوه تا کوه عطر و زمزمه است
 به جز آن تک درخت پیر و عبوس
 که رها کردئه زلف بر دیوار
 آستینش حجاب اشک فسوس
دشت در دشت رقص و  همهمه است
 به جز آن بیوه ی خموش و ملول
 بی چراغ شکوفه ، دل تاریک
 ساقه هایش فسرده و مسلول
طفل یک غنچه دست و پا نفشاند
 در حریر لطیف دامن او
 پنجه ی یک شکوفه چنگ نزد
بر گریبان او و بر تن او
 گل پستان کور کودک کش
 در لب تشنه ی گلی نفشرد
 شرم بین کز بهار شرم نکرد
بس بهاران فسرد و او تفسرد
 دشت در دشت ، زندگی بر و بار
 به جز این بید سرسپرده به باد
 تن سپرده به هرز پیچک ها
 مستی مرگ را کند فریاد
 به جز آن بی ثمر که مرده در او
 چشمه ی پاک عطر و جلوه ی رنگ
با دلش ساقه های نازک  مهر
برگ در زهر مانده ، ریشه به سنگ
خاک سرگرم زنده پردازی است
 زندگاه لیک مرگ می بازند
 آشیان سرد و جوجه ها بیمار
روز و شب در بهشت پروازند
 
 
  منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 403

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

رحیل

 

 

 

 

پشت سر واحه ی پاکی نگران
 پیش رو خنده ی شیطان سراب
 در سرم اما گلگون خیال
تاخت می کرد به هرنیش رکاب
پیش می رفتم و هر پنجه ی راه
 رهنمونم به  دیاری می شد
 با لب سوخته هر برگ خزان
 مژده بخشای بهاری می شد
گرچه می ماند ز ره پای شتاب
 شور من اما پیش از من بود
 پای تا سر همه تب بودم و تاب
 عشق من اما بیش از من بود
 چشم وحشت زده ام در بن دشت
جلوه ی سبز تمنا می جست
 وز سر شاخه ی هر  راه دراز
میوه ی سنگی شهری می رست
با چه راهی بروم این همه شهر
 به چه شهری بردم این همه راه ؟
لیک با رفتن من بر می خاست
 طرح هر شهر ز هامون چون آه
 نقش گلگونه ی بس بوته ی سرخ
جلوه گر می شد در مرز امید
 لیک تا می راندم آن همه رنگ
 جادو آسا به عدم  می لغزید
درکدامین افق انگیخته دود
 شهر مرموز نگارین پریان ؟
ماده آهویان گردش به چرا
جدول شیر به گوشه روان ؟
کو بلور آذین قصر ملکه ؟
 تا به وردی دهمش خواب گران
 تنش اندازم بر کوهه ی زین
تاخت آرم به دیار انسان ؟
رمه ی شاه ، چراگاهش کو ؟
 مرتع خرم چل کره کجاست ؟
نهمش زین مرصع بر پشت
کره اسبان به خروش از چپ و راست ؟
دایه با دوک و کلافش همه شب
 آن همه قصه که می بافت چه شد ؟
 زان همه گنج که کاویدمشان
 سکه ای زنگ زده یافت نشد
باز بر شاخه ی هر راه دراز
 میوه ی سنگی شهری می رست
 دایه شورم به سر انداخته بود
 ماهی چشمم دریا می جست
گل خون در کف پایم می سوخت
 آسمانم به سر آتش می بیخت
 اسب سم سوخته ی پاهایم
 نعل ناخن به بیابان می ریخت
 رفتم آن شاخه ی راهی که نگاه
 در گمانی گذران یافته بود
 گفتم اینک نفس تازه ی شهر
 پیشواز آید با سور و سرود
رفتم و رفتم و رفتم بی تاب
 تا که پایم به لب سایه رسید
 با تنی سنگین دروازه ی شهر
 شیون انگیخت و برپا چرخید
در من اینوسوسوه ره یافته بود
 شستشویی عطش از سینه زدای
 بستر از سبزه و همیان ، بالش
 درد چین خوابی
اندیشه فسای
وحشت آن همه صحرای سیاه
میرد از همهمه ی شهر سپید
 چابک آمیزم با کوچه و کوی
 پشت هر پنجره خوانم به نشید
پشت پرچین گل افشان غروب
 غربت از چهره بشویم به شراب
 آشنا با همه آویزم گرم
 سر نپیچم ز نهیب و ز عتاب
شب خود را ز تنی گرم و لطیف
نگذارم که تهی ماند و سرد
 دل دریا هوسم را هرگز
چیره نگذارم گردد غم و درد
خوش گمان بودم ... ناگاه درید
 گوشم از خنده ی جادویی پیر
 شهر آشفته شد از بادی و خاست
 پشت دروازه یکی تشنه کویر
 چه کویری ! چه کویری ! که در آن
 چشمه ها تشنه تر از لب ها  بود
 خشک و سوزان و عطشناک و عقیم
 تا افق ها ، همه سو صحرا بود
 باز کوچیدم و هر پنجه راه
رهنمونم به دیاری می شد
 چشم بی نورم در سنگستان
 آینه ی خون شکاری می شد
 
 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 472

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دشت انتظار

 

 

 

با تپه های سوخته اش ، با نرسته ها
 با موج ماسه های برشته
 با سینه اش گذرگه اسبان بادها
 دشتی فریب خورده ی هر ابر
 دامن گرفته بخشش هر باد
هرزه را  جزخار و خس اگر چه نباشد
 تن داده قحط سالی جاوید را
 بیچاره مانده زیر نفس های آفتاب
پیغمبر دروغی هر فصل را
 با سوره های باطل شب ها و روزها
 بیعت نمیوده با همه ایمان
 دروازه ی اجابت
 تا باز گردش به گل افشان باغ سبز
دستان کتاب کرده دعایی غریب را
 در با خیز خاطره اش برگ های سبز
 هر یک پرنده ای است پیام آور بهار
در جشمه سار پاک خیالش
 لغزیده سیاه های گریزان آهوان
 در پای سنگ خواهش پیرش
گل های سرخ رنگ شکفته ست
 پوشیده آسمانش با ابرهای خیس
پرواز شادمانه ی مرغان شاد بال
پایان تشنگی را فریاد می کند
 برزیگر زمستان
 صحرای لخت سوخته اش را
 آباد می کند
تا دور ، با تبلور باران نمای خویش
پرهای ریز مورچگان موج می زند
 رؤیای دشت پر شده از هر چه بودنی است
 از برگریز پاییز ، آوای زاغ ها
 از بازوان قهوه ای
و لخت باغ ها
از بارش پیاپی و گلناک شخم ها
 از دانه ها که در تب رویش نفس زنان
 آوار خاک از سرشان می رود کنار
 روباه وار ، گرم تماشا ، نشسته اند
 جنجال سارها را بر شاخه ی چنار
در شیب تپه هایش جا پای آهوان
 تا چشمه سار گمشده دارد اشاره ها
 در آسمان شامش ، پاک و زلال و ژرف
 جوشند چشمه های نرم ستاره ها
 تا ساحل افق ها
 دریای برگ در تب و تاب است
هر گوشه اش درختان
 چون کومه های غرق در آب است
 رؤیای دشت رنگ گرفته ز هر فریب
 پندار دشت پر شده از باغ های سبز
اما گراز هر باد از پشت تپه ها
 با زخم سم و دندان
 پر می کند به خشم ، گل شاد هر امید
 شاهین تشنگی
 می افشرد گلوی پرستوی هر نوید
 هر سنگ نا امید
 دل کنده از نوازش انگشت ساقه ها
 سر هشته روی پهلوی خود غرق بهت و خشم
صحرا گشوده تا همه جا چشم انتظار
 می سازد از تبلور
پندارها سراب
 پایان هر خیالش اما جهنمی است
بیچاره مانده زیر نفس های آفتاب
 نه چشمه ای که صبحدم ، آواره گرد و شاد
وصفش کند به نغمه ی صحرانورد خویش
نه بانگ نای چوپان
غمگین کند هوای غروبش را
 ز آواز درد خویش
نه گله ای که پای کشان و نفس زنان
 سنگین کند سکوت شبش را ز گرد خویش
 نه زنگ کاروان گرانبار خسته ای
 کز خواب خوش رماند آهوی خفته را
 غافل ز مرگ خویش
مطرود و دل گرفته همان دشت تشنه است
 در خاطراتن وحشی خود مانده غرق خواب
 هر باد می درد ز تنش پاره ای ، چو مرگ
بیچاره مانده زیر نفس های
آفتاب

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 502

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرغ آتش

 

 

خاکستر آشیان و نفس نور
 زرینه بیضه هاش در آغوش
بر تپه ای به ساحل شبها
اندیشناک ، داده به ره گوش
 جوید ز هر نسیم گریزان
 عطر غبار قافله ای دور
 تا در خموش تپه بپیچد
جوی لطیف هلهله ای دور
تا سایه های خفته بجنبند
با جذبه ی ترانه ی مهتاب
 تا بوته ها ز ریشه برآیند
 مسحور رقص شعله ی بی تاب
تا کولیان خسته ببندند
اسفار استران تکاپو
با دشت و چشمه گوید بدرود
 در باغ شعله سینه ی آهو
 تا خستگان تشنه ببندند
 چشمان سایه گسترشان را
 او با چراغ شعله بکاود
 رؤیای دور منظرشان را
با هر نفس که می کشد از شوق
 پرواز می کند ز دلش نور
 ای کاش دست رهگذری لنگ
 ای کاش پای رهگذری کور
من مرغ آتشم همه پرواز
اینک نشسته ام همه
اندوه
 چشمم فسرد زین ره متروک
 جانم فسرد زین شب مکروه
زین سردخانه قلبم خشکید
 زین خواب یاوه بالم فرسود
 آن دود قصه ها که سرودم
 اشکی ز هیچ چشمی نگشود
 افسانه ی طلاییم افسوس
با خواب هیچ بوته نیامیخت
بس غنچه ی جرقه فشاندم
 در گوش هیچ ساقه نیاویخت
 در پای من درنگ نیاورد
 هر سایه ، خوفناک و نهان ، رفت
 بر من اگر گمانی چرخید
 چونان پرنده ، بال فشان رفت
چشمان گرگ گرسنه ای بود
 بر من اگر فروغی تابید
فریاد برگ سوخته ای بود
 در من اگر سرودی پیچید
 آهنگ گرم سم ستوران
قلبم اگر شنید تکان خورد
 بنشست در افق چو غباری
 نومید گشن چشمم و افسرد
 بادی ز کشت دور نیامد
 تا دامنش بگیرد آهم
تا دشت ها بسوزد با او
 تا بشکفد جهان سیاهم
پای مرا امیدی اگر خست
 سرشار کینه کرد سرم را
 بارانی از افق ندرخشید
 تا بسترد غبار پرم را
نفرین به ذهن لال کیومرث
 چوپان سایه های هراسان
 نفرین به دست وحشی هوشنگ
 نفرین به سنگ و افعی و انسان
 هان بی خرد خدای هوس باز
 هر لحظه ات شکنجه فزون باد
زاغت گرسنه باد و گرسنه
 در سینه ات جگر همه خون باد
 با مرغ آتش است هم اندود
 تپه ، نشسته در شب بیمار
 پای هزار ریشه در او سست
 چشم هزار غنچه بر او ، خار
 چون فکر مرغ خسته ی آتش
 شب دیر صبح و دور ترانه
 کهسار تیره ، عفریتی پیر
خوابیده ، سر نهاده به شانه
با اشک هر جرقه طراود
 پرهای سست یاد به هر سو
 از کام مرغ آتش جوشد
افسانه ای شگفت تر از او
 از ژرف چشم زندگی کور
 از قلب سرد یک شب بیرنگ
 منقار وردی بر من لغزید
پرپر زدم ز بیضه ی یک سنگ
 افسانه ها سرودم زرین
 از دره ها گذشتم پر شور
بس دانه ها فشاندم در خاک
 تا ساقه ها بروید از نور
در چشم های کور و گرانخواب
 پرهای گرم شعله کشاندم
 با ضربه های روشن منقار
 در قلب ها ستاره فشاندم
 تا کورمال دستان ره جست
 تا پویه ناک پاها جان یافت
 تا چشم ها ز شادی گریید
 تا گونه ها ز شرم و هوس تافت
 بس جوجکان ، طلایی و نوبال
پرواز دادم از همه آفاق
 این اختران همهمه انگیز
 این ماهتاب تشنه ی مشتاق
چون دوره گرد چنگی پیری
خواندم سرود خویش به هر گوش
بردم خروش خویش به هر شهر
 کز هر خموش همهمه زد جوش
 بر قله ها نشستم غمناک
 بر صخره ها کشیدم
انگشت
 تا لعل نطفه بست به هر سنگ
 تا سنگ بافسانه درآغشت
مزدا شدم به گونه ی آتش
 دانش شدم به سینه ی زردشت
 تا سایه های جادو را راند
 تا جاودان سرکش را کشت
 دوزخ شدم به خویش که دل ها
 در سینه های تیره بتابند
 تیره شدم که پاک خیالان
 در روشنای خویش بخوابند
 چون سرگذشت سلسله ی خاک
 ماندن به یاد سینه به سینه
 در چشم زن سرشک تمنا
در مشت مد خنجر کینه
من مرغ شعله بوده ام آری
 بیدار چشم دره و دریا
 شاید به چاه تیره نیفتند
 آوارگان خسته ی سودا
 در انتهای این سفر
شوم
 دیگر مرا نمانده توانی
 زان باغ شعله های گل انگیز
در سینه ام نمانده نشانی
سرد و خموش و تیره اجاقی است

 افسانه ای که ماند از من
 گر بگذرد نسیمی روزی
 خاکستری فشاند از من
 اینک مرا به خلوت این شب
 بر لحظه های مرده نمازی است
 با ورد سحرخیز تپش ها
 در رهگذار باد نیازی است
 بادی اگر مدد کند از مهر
 بخشد به کشتی خشکم راهی
یا لانه ام بر آرد از جایی
وا ندا زدم به جان گیاهی
با آخرین جرقه که مانده است
 خواهم که شعله ای بفروزم
تا گر شبی تو بگذری اینجا
 پای تو را به خیره
بسوزم

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 424

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قلعه

 

 

 

 نعل ها در ریزش زرین شان گویی
 در طلسم بی شتابی مانده اند
 وان غبار ساکن بی مرد را
 جاودان بهر فریب چشم راه اندیش من افشانده اند
 خالی این
جاده را ، تا کومه ها ، تا کاخ های دور
 خش خش برگی نکرد از خواب خوش بیدار
 وین سکوت شوم همزاد مرا
 ضربه ی سم سوار گمرهی نشکست
 مانده پا در باتلاق بهت
نعره های بی طنین وحشتم را در تمام خاک گوشی نیست
 از پس هر خار بوته خیره با تردید
 چشم هایی باز می
پاید مرا اندیشناک
 سایه ی هر برگ برگی باشد از در لانه ی توفان
 تا نیفتد در طلسم من
 می خزد پنهان و سینه می کشد بر خاک
قلعه در گرداب وحشت ، تن فروتر می دهد هر دم
 باز مانده پیش پایش هر کلاف راه
 بسته مانده بر نگاه انتظارش پای هر پوینده حتی باد
 پنجره های عبوسش تشنه ی یک پرتو امید
 برق شلاقی به پشت اسب
 برق سنگی زیر نعلی گرم
 زندگانی گرد او سنگ است و سنگ افشان
 سنگ نفرت در فلاخن دارد آماده
 دست کیداندیش هر پنهان
آفتابش زاد و زیور سوخته است
 دست نفرین تن به تیرش ، دوخته است
 خالی پر خوف وهم انگیز او
 کس نمی داند چه افسون ها به خویش اندوخته است
 جا به جا دندانه های برج و بامش را
 بس کمند آویخته
پای رفتن هر که را بوده است ، گویی
 بی گمان خود را رهانده ز این قفس بگریخته
 کس نداند این حصار هرزه مفتوح کدامین پیر سردار است
 کس نداند ، کی ، کدامین جادو آیین زن
 شوی با دیهیم خود را زهر در جام می آغشته است
 خویشتن ویم برج خونین آستین را ، بیوه کرده است ؟
کس نداند ، لیک
 این غبار اندیش دل از آرزوی سرگذشتی آنچنان سرشار
 در سکوت وحشی پر آفتاب خویش
با مناجاتی غمین ، با مرگ در پیکار
از درون تیره شوید زنگ تیمار
 بشکنید ای نعل ها بغض هزاران سنگ را بر ساحل این راه
 جاده ی تا هیچ آبادی
 بلکه نخل دودی از انسان
 بشکفد بی انتهایش را
 آسمان بی نسیم پر غبارم را که شبهایش
 خاموش از فانوس بندرگاه اخترهاست
 ای پرنده های
سنگستان کوه دور
 پر کنید از بال کوبیهای پر جنجال
 های ! مرغان بلورین بال بارانها
شیشه های تیره ام را بشکنید از ضربه ی منقار
 بار دیگر بر حصار من گیاه زندگانی را برویانید
 زندگی را بار دیگر با من آرایید
گردی از ره برنمی خیزد ، دریغ
 برگی از صحرا
نمی جنبد که : ماری رفت
 لاشه ی این افعی بیجان ز مهر و زهر متروک است
 قصه ی پیران یاوه گر
 کار خود را کرده است
 قصه ی پیران بیماری که شبها پای آتش ها
 از کلاف خویش بگشودند و زنجیر بسی افسانه پیچیدند
نیش هرزه بازکردند و طلسم کینه بر دیوار من بستند
 مادر ! آنجا قلعه ی پیری است
 گشته در پای حصار هرزه اش شهزاده ی گلگون سواری سنگ
مانده در هر غرفه اش خورشید چهره دختری در بند
 مرغ آنجا بال می ریزد
 اسب آنجا نعل می ریزد
 در دل آن قلعه سحر آمیز شمشیری است
 هر که آن شمشیر را یارد به چنگ آرد
قلعه ها
را فتح خواهد کرد
 دختران را نیز
دشت خاموش است
 جنبشی از برگ و بادی نیست
 کهنه زخمش باز گشته ، یاد زخم و دردش از سر می رود قلعه
هر نفس در گل فروتر می رود قلعه
آخرین آواز های او
 قطره های آب را ماند چکد بر تپه های شن
ای سواران خم شده بر یال مرکب ها
 ای سواران سیمگونه تیغتان در اهتزاز
دخترانی را که روی کوهه زرین زین افکنده اند
 غرفه آذین کرده ام سوزانده ام عود و عبیر
 شستشوشان می دهم در چشمه های شهد و شیر
 از عصیر نابتر انگور خاک
 در بلورین جام های لعل گون دارم شراب
 از پر مرغان مهتاب آشیان
 بستر شور آفرین گسترده ام بر تخت های عاج
بزمتان آماده دارم ای سواران
 پر کنید این راه نفرین کرده را از گرد
پر شوید ای دشت ها ، از مرد
ای سواران ، تشنه ی غوغای انسانم
 آرزومند طنین نعل زرین سوارانم
 از تن چرکین دیوان
 وز خروش قهقهه های
هراس انگیز آنان
 من ، دلم آشوب بگرفته است
 پاکی لبخند هاتان را بیفشانید در آیینه های من
 پلکان را بشکنید از ضربه چکمه هاتان
 وحشت سرداب ها را بشکنید از بانگ خویش
 تیرگی رابشکنید از برق و تیغ
 بادهای مرده در دهلیز ها را راه بگشایید
 تا به دشت دور بگریزند
گردن افسانه های کهنه را زنجیر بردارید
 تا به کام شب فرو ریزند
آی ! انسان چشمه ی افسانه ها
 از شگفت من
 قصه های تازه کن آغاز
 تا سواران سوی من تازند باز
تا ز جلد کهنگی شمشمیر های خسته برخیزند
 تا دوباره تیغ بازان بر سر اندیشه
های خویش بستیزند
 دختران تا حسن خود بینند در آیینه ام
 تا ز مهر آکنده گردد سینه ام
 ای سواران
 کاش این دروازه بگشایید
 وی پرنده ها
 کاش
قلعه را گرداب ماسه ، همچنان افعی فرو بلعید
قلعه دیگر نیست
 قلعه ای گویا نبوده است آنچنان که رفت
مرز تا مرز افق دشت است و دشت و دشت
 مرز تا مرز افق باد است و باد و باد
برگی از هامون نمی جنبد
 راه در خواب است
 
 

 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 336

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در غبار خواب

 

از عمق شب ستاره ای آمد نفس زنان
 در موج اشک های من افتاد و جان سپرد
 چون چشم آهویی که بر سر چشمه ای رسید
 چون قلب آهویی که به سرچشمه ای فسرد
 با مرگ او ستاره ی قلبم به سینه سوخت
 با مرگ او پرنده ی شعرم ز لب پرید
 بادی وزیذ و زوزه کشان آب را شکست
 ابری رسید و مرتع مهتاب را چرید
آن قاصد هراسان با آن شتاب و شور
 در حیرتم ز دشت کدام آسمان گسست ؟
گر با لبش نبود سرودی چرا فسرد ؟
گر با دلش نبود پیامی چرا شکست ؟
 چشمم هزار پرسش اینگونه دردناک
بر بال شب نورد هزاران ستاره بست
 
 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 358

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خاکستر

 

 

 

 

 دریغا ، ای اتاق سرد
 اجاق آتش اندام او بودی
تو هم ای بستر مشتاق یک شب دام او بودی
 چه شب ها آرزو کردم
که ناگه دست در او را در آغوش من اندازد
نفس یابد ز عطر پیکرش هر بی نفس اینجا
ز شادی بشکند همچون دل من هر گرفتاری قفس اینجا
گل قالی برقصد زیر دامانش
 بشوید بوسه ام گرد سفر از روی خندانش
نگاه خسته ی تصویر بیمارم
 که خیره مانده بر کاشانه جان گیرد
هر آیینه ز تصویر هراسانش نشان گیرد
دریغا ، ای
اتاق سرد
 بسان دره ای تاریک
 دلت از آتش گل های گرم صبحدم خالیست
 تو هم ای بستر مغشوش
چو ابری سینه ات سرد است و مهتاب لطیف پیکری در پیچ و تاب نیست
 گر او صبح است بر کاشانه ای اکنون
 دریغا ، من شب بی اخترم اینجا
 اگر او آتش گرم است در هر خانه ، من
خاکسترم اینجا
 
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 411

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بر ساحل دیگر

 

 

رون آشفتگی ها با برون عصیان
بر کدامین ساحل رامش
در کدامین بستر بی سنگ و صخره گرم داری جا
 با کدامین پیر جادو خاطرات گرم است
 در کدامین قلعه
ای دریا ؟
پای بگشوده به مرز دیدگاه من
 ریخته خالی صدف ها را به ساحل پیش چشمان لئیم دانش من
 راه بسته بر نگاه من
تا نه بگمارم خیالی خلوتت را ؟
تا ندانم با کدامین پیر جادو روز و شب همخوابه ای ، دریا ؟
زورقان تیز پرتاب گمان ها
 هر یکی سرشار بندرهای سنگین بار
 مرغکان سست بال جستجوگر
 هر یکی جویای سلک گوهر تاریخ
ماهیان رنگی و چالاک و شاد آرزوها
 بطن هر یک مدفن انگشتر سبز نبوت
بطن هر یک زادگاه یونسی ، هستی کمین بعثت او
جام سرخ روشن خورشید
 با شراب تازه ی هر روزش آکنده
 آسمان های درون سینه ات جاری
 چشم ساحل را
 بادبان زورق بگسسته لنگر را
 می فریبی این همه را ، می بری این ارمغان ها را کجا ، دریا ؟
از چه ات با من سر پاسخ نه ، این سان ورد می خوانی
 از چه دانه می فشانی پیش مرغ پیر فکر من
 از چه اینسان می فریبی بادبان های نگاهم را ؟
 از تو زین سو هر چه می بینم فریب و قصه و ورد است
 با تو ز آن سو هر چه می دانم ندانم چیست
از تو اما برنخواهم داشت
 چشم پرسش ، سایه پرخاش
از تو اما برنخواهم کرد
 دست کاوش دام ژرفا گرد
 با تو این جاشوی پیر و شوخ
 راز پنهان یاب اعماق است
 روشنان روزهای
رفته اش را در تو می جوید
 ماهیان لحظه های مرده اش را در تو می گیرد
 این کران اندیش مروارید چشم کودکش را از تو می خواهد
 سحر فرعونان فسون ها را بگو جاری کند

 بر ساحل مفلوک، بیمی نیست
 او عصای لاشه ی فرسوده ی خود را
 در شبی تاریک روی سینه ات خواهد فکند آخر
موج ها را پاره خواهد کرد
 ورد بطلان خواند خواهد بر خروش یاوه جوشت
بادبان چاوشی ها اوج خواهد یافت
 ضربه ی نرم تپش ها دور خواهد شد
تا بیاساید به روی ساحل دیگر
تا نه بگشایی به مرز دیدگاهم پا
تا نگویی می بری این امرغان ها را کجا ، دریا ؟
 
 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 318

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ای چراغ قصه های من

 

 

 

 ای گل هر لحظه از عطر لطیف یاد تو سرشار
خنده ات در قصر رؤیایم کلید خوابگاه ناز
تا تو در خرگاه عطر خویش
 خلعت لبخند بخشی لحظه های انتظارم را
هر رگ من جاده ی یاقوت شهر شعر
 هر رگ من کوره راه کشتزار شور و تشویشی است
کز سر هر سبز سیرابش
سرخ منقاران رنگین بال
برگ پیغام جزیره های عطر آگینشان آواز
 عطر آواز کرانه های موج آوازشان در برگ
وز جهان گنگ هر پرواز
 سبز بی پاییزشان در برکه ی چشم است
 پای بندرهای دیگر زندگی مرده است
 آبهای تیره می غلتند روی هم
 می دود خرچنگ هر اندیشه در غار سیاه بهت
 جاشوان بر عرشه ی مرطوب
خواب های تیره ی آشفته می بینند
 جاشوان بندر شعر من اما خوابشان شاد است
 خواب می بینند
 می درخشد آبهای دور
 بادبان های هر طرف با رفت و آمدهای قایق ها
 طرح پرواز کلاغان سپید شاد را
 در فضای صبح بی خورشیدمی بندند
 مرغ ماهی خوار در رؤیای پر موجش
ماهیان رنگ رنگ از آب می گیرد
 انتهای هر پی من باز هم فانوس دار بندر یادی است
تا تو با من گرم بنشینی
 تا
توانم مرد گردآلود جاده های پندار تو باشم
 هر نفس کز من گشاید دشت
 مرتع بی خوف گرگ آهوان بی گناهی هاست
مخزن هر دانه ی با باد سرگردان
 باغ پر گنجشک شادی هاست
 سینه ی هر سنگ
 رازدار خورد و خواب قافله های گران کالاست
 بطن هر لحظه
خوابگاه قرن
هاست
وین همه، مهتاب من ! از من
 یک نفس با عطر گلهای سپید نوشخند توست
 ای چراغ کوچه ی افسانه های گنگ
 کوچه ای از شهر خشتش حرف و حرفش اشک
 گر تو با من سرد بنشینی
گر نگیری نبض بیمار بهارم را
 هر نفس دشتی غبار آلود خواهم داشت کاندر آن
 بادها در
جستجوی برگ
 برگ ها له له زنان در دشت سرگردان
کاروان ها خاطرات محو دور آغاز
در غبار بی سرانجامی
دزدشان در پیش
 زنگشان خاموش
 بارشان سنگین
 کاروانی ها
 گردشان در چشم
 خارشان در پا
 یأسشان در دل
 در حصار بسته ی پر گرد گمراهی
 چون ستور گیج گرد خویش می چرخند
 آهوی تنهای دشت شعرهای من
 تپه و ماهور پندارم به جست وخیز هر صبح تو معتاد است
 گر تو با من سرد بنشینی
 سنگ سنگ دشت شعرم گریه خواهد کرد
 برگ برگ باغ شعرم اشک خواهدریخت
 جوی پندارم
 تا نبیند مرتع سز تو
را خالی
تا نبیند صبحدم آبشخور پاک تو را متروک
 چشمه اش را ترک خواهد گفت
در میان سنگ ها و صخره ها آوار خواهد شد
 ای چراغ قصه های من
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 291

صفحه قبل 1 صفحه بعد