تبلیغات اینترنتیclose
آهنگ دیگرجلد سوم
پیچک ( منوچهر آتشی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

چشم من

 

 

 

آینه ی تشنگی آدم و آهو
آبخور ماهیان مرده ی مهتاب
 در نفس رگ فسایش آهن تبخیر
 با عطش جاودانش ، آتش چون آب
چاه گشوده است زیر پای هر اختر
 اختر در او چو مرغ مرده به مرداب
 لانه ی زنبورهای وحشی خورشید
چشم پلنگ کمین نشسته لب آب
مهره ی مسموم جادوان پلید است
 مهره ی آمیخته به زهر و گل و خون
بر سر هر کس نشست بفسردش عقل
بر تن هر کس که سود گردد مجنون
 برکه ی افسرده چشم بی مه و ماهی
آینه ی منکسر نهان شده در گرد
 چشم من است این که همچو تاول پر آب
 در بدنم آفریده است تب و درد
رنگ نمای هزار دشت فریب است
 برگ فسای هزار باغ تماشا
 نفرین آهنگ هر چه گلخن زشتی است
 پاییز انگیز هر چه حلوه ی زیبا
 مهر ندیده است و همجو مار غنوده است
 خواب دروغنیش دام رهگذرانست
 شب سر دیوارها خزد چو گل دود
 روز چو جادو میان خلق روانست
چشم من است این که چون گیاهی مسموم
 ریشه به سنگ دلی سرشته به زهر است
 خانه ببندید ! کاین وبای نگاهم
 دشمن آرامش و سلامت شهر است
 چشم من است این که پاک بود و هوس جوی
هر جا در زد به شوق در نگشادند
 آینه ی عشق بود خاک فشاندند
تشنه ی یکذره مهر بود ، ندادند
چشم من است این کمند بر کف لبخند
 جوید بر هر دریچه ی غافلتان باز
 چشم من ! ای حیله گر شکارچی پیر
 باک من ، پیش رو ! کمند بینداز
 
 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 417

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مناجات

 

 

 تکرار کن
 تکرار کن ، فراغت را و رهایی را
 تکرار کن
 خنده ی بلند شاخسار بی تاب را بر پرواز بی گاه پرنده ها
 که صیادی در میان نبوده است جز باد
تکرار کن
 پرنده ای را که چون اندیشه ی سپید و شاد من
 جز دل ابرها
آشیان گرم هیچ باغی را نپذیرفته است
 تکرار کن
نفس های شکوفه را زیر منقار سنگین مرغ بهار
تکرار کن
 پرپر شدن را و شکفتن را
 تکرار کن
 خزان شدن را و رستن را
 تکرار کن
 غرور شادمانم را بر اسب بادپای چوبین
 و ریزش حصار بلنمد قلعه ی مفتوح موهوم را
 تکرار کن
 پیشانی خونی همگنان معصوم را
تکرار کن
 جاده ی گریزان را تا آستانه ی نخستین خانه شهر مه آلود
 و نغمه ی دردناکن را تا گوش نخستین دختر برآن
آستانه مردد
و تپش هایم را تا سینه ی آن دختر
که گلوگاهش افق روشن ستاره ای زرین بود
 و اینک پروازگاه پرنده ای زرین است
تکرار کن
 نفرینم را تا مفصل بالهای آن پرنده
 و بشکن بالهایی را
 که بر آشیان سرد بوسه های من گسترده اند
 بوسه هایی که از هول
پرنده ی زرین
 بر گرد آشیانه ی خود
 سرگردانی و دریغ آرمیدن را
 به نغمه ای سوگوار تسبیح می کنند
 تکرار کن
 استغراق شبانه را بر دریچه ی آزاد در گذرگاه عطرهای بر بال نسیم مسافر
 تکرار کن
 لحظه های بازنیافتنی را
 خوابگردی کودکانه را در
نخستین غروب های بهار دشت
 تا ساقه های شاداب
 زیر پای سنگین چشم هایم خم شوند
 تا رویش علف ها را
 با کف پاهای عریان احساس کنم
تا تپش قلب کوچک پروانه را
 بر سینه ی کرم غنچه بشنوم
 تا چشم انداز احساس های گوارا را
با درنگی بی تابانه بر تجربه های
دردناک
 حصار رضایت کشم
 تا زندگی را بپذیرم
تا به مرگ نیندیشم
 تا به هیچ نیندیشم
تا اندیشه ای نداشته باشم
 تکرار کن
 تا اشتباه نکنم
 تا بی خردانه بر لحظه ها گام نگذارم
 تا ناهشیار و بی اعتنا
 اکنون را به فریب باغ های
ناشکفته ی فردا ، آزرده نسازم
 تا به افق ننگرم
 و دریای جیوه را
با همه نرمی و تلاطم
زیر پای خود و پیش روی خود احساس کنم
 تکرار کن و مقدر کن تا پشیمان نشوم
 تا پشیمان شوم که چرا پشیمان شدم
 تکرار کن
 و لحظه هایی را که به گرداب حادثه پایان یافت
 مقدر کن تا جویبار لحظه ها را به سوی

دریای آرام حادثه ای دلپذیر کج کنم
 مقدر کن تا خود حادثه ای شوم
 تکرار کن
 مرا تکرار کن
آمین

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 395

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

لب به شگفت

 

 

 

 

ابری از کرانه گذشت

آه سرد حسرت من
باغی از ستاره شگفت
واژگون بهار چمن
جاده مرد و دشت تپید
 آشیانه ها همه گرم
 برگ ها چو پرسش و خوف
غنچه ها چو خنده و شرم
ساقه ها طلسم شدند
 دود شد ز روزنه مار
 مرغی از ستاره گریخت
راه تن کشید به شهر
 برج خیره شد ز حصار
سکه ای مگر ، مگر اشک
 بسته یخ به گونه ی شب
 خواب قصه بر لب و چشم
 باز مانده خیره ، چو لب
کومه ، مرغ رفته به خواب
 لانه پر ز بیضه ی راز
 دستکار خاطره چیست
 زیر سقف این شب باز
لب درون آب سکوت
 شب ، اگر چه تیره ، زلال
 تن سپرده ام به نسیم
 سر سپرده ام به خیال
هر ستاره ای قفسی است
 این همه پرنده کجاست ؟
 هر پرنده ای هوسی است
 پس کجاست
این همه دل ؟
 من چو هول حادثه ها
 با شب آفریده شدم
 چون سری غریق در آب
 صبحدم مکیده شدم
من چو صبح صاف کویر
 شهرم از ترانه نخاست
 در من آتشی ندمید
 مرغ گرم عاطفه ام
 پر به گونه ای نکشید
 من ، گمان لرزش مرگ
 بر شباب ها
زده ام
 من ، هراس صبح ستیز
شب به خواب ها زده ام
لب گشوده ام به شگفت
 باد ، شهر برگ نگاه
 انتهای خویشتنم
 پا نهاده بر سر راه
 دره نیست ، نیست دریغ
تا رها شوم به تهیش
 باز دشت و مزرعه است
 خواندم به دامن خویش
 لیک من حصار خودم
 نز قفا امید و نه پیش
 لب گشوده ام به شگفت
 من کیم، نه مرغ و نه مور ؟
س مرغم ، آشیانه به دام
 مور خرمن تن خود
 باد برگ خاطره ها
 حجله گاه بی دختر
گور قلب روشن خود
سایه خیز این همه یاد
 خیزگاه پرسش و وهم
 من کیم در این همه شب
 من کیم بر این همه خاک
یک خم تهی از گنج
 گنج بی خرابه و خم
 در عبور خنده و حرف
 چشم هایشان همه کور
 پای هوششان همه لنگ
 خویششان کرانه ی دور
 من کیم در این همه حرف
 شب چرا نمی مکدم
قطره ای از این همه ابر
 روی سنگ تشنه ی
دل
 پس چرا نمی چکدم
 برگ ها نه خشم و نه خوف
شب چو فیل جسته ز خواب
 یک پر ستاره گسست
 صد پر ستاره گسست
 بادبان مگر ، مگر ، آه
صبح ، موج سرخ ملخ
 باغی از ستاره تباه
 شهری ازستاره خراب
ره برون خزید ز شهر
 یک سر غریق در آب
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 424

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کعبه ها

 

 

 

در سکوت جاری شب
 برنگاه دور سوی خواب

ریز اختران
 هر درختی اتجایی است
 هر درختی را نیازی ، هر درختی را دعایی است
 داده تاب از کف ، کشیده تن به بوی صبح
با زمین دردی ، شکیبی ، با زمین تابی ، تلاشی است
 مانده زیر سینه ی شب می کشد خود را به سوی صبح
زیر شلاق سواری ساکت و کم گوی
 با نمد پیچیده سم اسب سنگین تاز
 در سکوت گرم شب ارواح رؤیاها گریزانند
 کاروانشان گیج و سردرگم ، سراپا هول
 برده  وار و محو و درهم پیچ
 ساکت و از سرنوشت خویش ناآگاه
چاوشیشان اشک مقصد راه
 چون شناور بادهای شب شتابانند
تا خزد کی زیر درد پایشان ابریشم خورشید
تا کجاشان رم دهد خورشید
 در کدامین کوهپایه بشکفد در چشمشان ناگه سبوی صبح
در سکوت جاری شب می دود هر چیز
 زیر شلاق نهان ارواح سرگردان رؤیاها
زائران تشنه ی دل ها
 خسته ، با پای تپش ها ، کعبه هاشان مرگ
بانگ خاموش درختان بر اجاق خالی ریشه
 آتش گل هایشان بی هایهوی پایکوبان زیر دیگ خالی شب سرد
قصه ی تلخ دروغ آغاز
به دروغ تلخ انجامش
 نامی ، آوازش بلند از هر
منار خوف
رهای غار فراموشی فرجامش
 می رود هر چیز ، آری
 در میان غلغل پندار
 کولیان تیره ی رنگین لباس لحظهها از سرزمین تن
 لحظه ها تا موزه های گردناک قرن
 وز همه خیزنده تر درسایه سار هول
 جانب رنگین کمان گرم چشم تو
 خار در پا طفل چشم من
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 502

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

قصه ی مرغ سبز

 

 

 یه مرغ سبز زیبا
رو بون ما نشسته
 غریب و گیج و تنها
 چش تو افق ها بسته
 بالش غبار گرفته
 کوچک و ریز و میزه
و پا و نکش رنگ
خونه
 مرغه چه قد تمیزه
مث که می خواد بخونه
 نک می زنه به پایش
پس چرا مانده ساکت ؟
 در نمیاد صدایش
 مرغ قشنگ خسته
 خار مگه رفته پایت ؟
 دلت می خواد بخونی ؟
یادت رفته صدایت ؟
 مرغه پرشو واکرده
نک می زنه به بالش
 مث که تنش می
خواره
 وه چه قشنگه خالش
 مرغ قشنگ غمگین
 واکن زبون لالت
 مث که دلت به جا نیس
چه خبره تو خیالت ؟
مرغه سرشو بالا کرد
 تو باغ ما نیگا کرد
مگه باغ ما چه توشه ؟
که سرتا پات گوشه ؟
 مگه باغ ما چه کرده
چشات چرا می گرده ؟
 مرغه ! چته
می لرزی
نکنه از ما می ترسی ؟
ترست از ما به جا نیس
غریبه میون ما نیس
 خونه ی ما نداره کینه
 همش باغه و چینه
مرغه حالش خرابه
همش تو پیچ و تابه
مرغه ! اووی .. مرغه
خوشگل نوک و پا سرخه
 مرغه عرق نشسته
نوکش می شه واز و بسته
 مرغ کوچک
تموم کرد
 حیونکی مرغ خسته
 
 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 831

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

عشق و زردشت

 

 

چون تپه ای در غروب به تاریکی می گرایم
 آخرین اندیشه ها آخرین روشنایی ها ، چون رؤیایی سبک
چون نگاهی رنگین از من بر می خیزد و من
 در اندوهی بی گریه
، در تیرگی بی اندوه خود یافتگی پروحشت
ریشه های سیاه خشم را چنگ می زنم
 من صخره ی پر جنبش ساحل های مهتابی بودم و پناهگاه
 صدف های بی مروارید
 اما امشب مهتاب آسمانی دیگر گردن بند ستارگان را گسسته
 و کودکان سپید پایش را در جنگل بی جادوی دیگر به بازی رها کرده
 من صخره ی تاریک ساحل عربده جویی هستم
 در سکون ناشکفتگی خویش مرواریدهای بنفش اعماق بی آفتاب
 را بر کف دست زمخت نا امیدی می غلتانم ، تا در این ستایش
رنگین و دروغین چشم خدایان مغرور را چون لئیمان به خنده ای
 منفور به بازی گیرم
 من به تاریکی می گرایم
تا در سراشیب جاده های باریک و بی عابر
 جنگل سیراب رؤیاها در ته جلگه ها و دره های نامکشوف بر آغاز
 رهایی بی حصار و دیوار به پشت سر نگرم و نفرینم را در خنده ای دیوانه  وار
بر چهره های مبهوت مسخره کنندگانم
 چون صاعقه ای بی هنگام بشورانم و راه خود را از دامنه های
تاریک بر بیشه زار زرین پر مهتاب آغاز نمایم
 ای روشنگر مغاره نشین شرق
با مشعل درخشانت که از فتیله ی اولین برخوردها ، سایه ها را بر
 سینه ی سطبر کمرها بیدار کرد بر این سرگردان دره های تاریک
جلوه گر شو ! تا همسفران کور و نومید از کنار کوه های
 درختان با فریادی
نامفهوم و کودکانه بخندند و چهره های
بی گناهشان در رقص کنجکاو مشعل بی آرامت با لبخندی شگفت
 هویدا شود و پیشانی بی اندیشه و مهتابیشان چشمان مضطرب
تو را اندوهگین کند
 و الهام هدایت چون لرزشی تابناک از عمق وجودت

 چهره ی نیرومندت را روشن سازد
من صخره ی بی جمبش
ساحل تاریکم
دریغا اگر دست رؤیایی مشعل پر دود مهتاب را از پناه
 کوهساران در تیرگی فرو رفته بر من می گرفت تا بیماروار سر به
 لبخندی بلند کنم و همه ی بادبان های دلشاد را چون گمانی گذران
 ازپیشانی خویش بگذرانم
 من در خویش می گریم .... در خویش می غرم
و با سوگ چشم های مبهوت صدف ها صدفهای چشم ها
 که مروارید پر بهای انسان خود را گم کرده اند
 و با سوگ درماندگی خویش به همه ی نعره ها پشت کرده ام
 به همه ی ضربه های بیدار کننده سر خم نموده ام
 من صخره ی تاریکم ای زردشت سرزمین های نامکشوف من
 چه می شد اگ در جامه ی
ارغوانی متلاطم از فراز پرستشگاه
 خدایان باطل ، چون مشعلی کاونده ، نفس زنان بر من فرود می آمدی
 تا همه ی دامنه های بی عابر را به سوی دشت های روشن برانگیزم
و غم ایجاد تازه را بر لامسه ی مبهوت زندگی بلغزانم
 و سرزمین های تازه را جون احساس های تازه از پشت افق ها
باورد حرکت این دانش شگفت بی تفسیر احضار کنم
 و کویرها را تا مرز سبز دریا ها فرمان رویش دهم
کاش فرود می آمدی
 تا این صخره ی تاریک بشکند و خنده های محبوس من ، چون
 کبواران زرین صبحدم پرواز کنان بر شانه های تو بنشینند
 کاش
 


 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 478

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

عهد   

 

 

 

کنون رؤیای ما باغی است
 بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش بو
سر هر شاخه اش گلبرگ های نازک لبخند
به ساق هر درختش یادگاری ها
 و با هر یادگاری نقش یک
سوگند
کنون رؤیای ما باغی است
 زمین اما فراوان دارد اینسان باغ
 که برگ هر درختش صدمه ی دیدارها برده است
 که ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است
 که آن سوگند ها را نیز
 همان نشتر که بر آن کنده حک کرده است ، بر این کنده حک کرده
است ، با یار دگر اما
که   گر شمشیر بارد از
کنون رویای ما باغی است
 بن هر جاده اش میعادگاهی خرم و خوش ، لیک
 بیا رسم قدیم یادگاری را براندازیم
و دل را خوش نداریم از خراش ساقه ای میرا
 بیا تا یادگار عشق آتش ریشه ی خود را
 به سنگ سرخ دل با خنجر پیوند بتراشیم
که با ران
فریبش نسترد هرگز
 که توفان زمانش نفکند از پا
 که باشد ریشه ی پیمان ما در سینه ی ما زنده تا باشیم
 
 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 952

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شهر تصویر

 

پنجه نفشرده بر شاخ یاقوت

پر نفرسوده در ابر ابهام
از خزان دیده باغی که اینک
 وحشی آسا بر او تاخته باد
 وز هراسی نفس گیر هر گل
 سر فرو برده در دامن خار
 مرغ شعرم چه دارد به منقار
 گرد من زندگی محو و خاموش
 پشت کرده به هر جلوه ی پاک
خفته هر گوشه ای چون سگ پیر
 پرده ها ، فرش ها ، بی تکان مات
 گرد من زندگی جمله تصویر
 بی سرود طربناک مرغی
کز گلوی ترش جوشد آهنگ
 مرغ شهدناک مگس هاست
باغ قالی به هر نفش و هر رنگ
 از هلال در بسته بر غیر
 جلوه ی شیشه های درخشان
 کودک آسایم از جار باید
 یک نفس بر جهان های مرموز
از نهانم دری برگشاید
 لیک سنگ تپش بشکند وهم
 در سر خسته ام نیست دیگر
 طاقت بازی رنگ بازی
زیر این
سقف مبهوت
روی این باغ تصویر
 دارم از آسمان و زمین بی نیازی
 همچو آیینه بسته زنگار
در غبار عطش زای بندر
 آسمان گرم و دم کرده پیداست
 و آن طرف نیز گسترده دریاست
 پشت خاکستر تشنه ی ابر
 مرد آن نیستم تا بدانم
 گردش بادها در کف کیست
 وان طرف ، در افق ، آسمان را
 گفتگو با زمین بر سر چیست
 روی آن تپه ی آفتابی
 شاید آن نخل بی برگ و بی بار
 هیکل مرد امیدواری است
با نگاهش به دریای مصروع
 نقشی از جاودان انتظاری است
 شاید آن سنگ های عبوس و سیه فام
 خم شده هر طرف زیر خورشید
 مانده در زحمتی جاودان و عرقریز
 نقشی از بردگان قرون تباهند
شاید آن مرغ پیر و هراسان
 کز افق های دور آنک ، آمد
بر سر صخره بنشست و فریاد سر داد
 غرق یک زورق زندگی را خبر داد
 شاید ! اما مرا زین حکایات
 گوش خالیست
 چاره آنسان که
پیری به من گفت
 بی خیالی است

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 460

صفحه قبل 1 صفحه بعد