تبلیغات اینترنتیclose
مرغ آتش ( منوچهر آتشی )
پیچک ( منوچهر آتشی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرغ آتش

 

 

خاکستر آشیان و نفس نور
 زرینه بیضه هاش در آغوش
بر تپه ای به ساحل شبها
اندیشناک ، داده به ره گوش
 جوید ز هر نسیم گریزان
 عطر غبار قافله ای دور
 تا در خموش تپه بپیچد
جوی لطیف هلهله ای دور
تا سایه های خفته بجنبند
با جذبه ی ترانه ی مهتاب
 تا بوته ها ز ریشه برآیند
 مسحور رقص شعله ی بی تاب
تا کولیان خسته ببندند
اسفار استران تکاپو
با دشت و چشمه گوید بدرود
 در باغ شعله سینه ی آهو
 تا خستگان تشنه ببندند
 چشمان سایه گسترشان را
 او با چراغ شعله بکاود
 رؤیای دور منظرشان را
با هر نفس که می کشد از شوق
 پرواز می کند ز دلش نور
 ای کاش دست رهگذری لنگ
 ای کاش پای رهگذری کور
من مرغ آتشم همه پرواز
اینک نشسته ام همه
اندوه
 چشمم فسرد زین ره متروک
 جانم فسرد زین شب مکروه
زین سردخانه قلبم خشکید
 زین خواب یاوه بالم فرسود
 آن دود قصه ها که سرودم
 اشکی ز هیچ چشمی نگشود
 افسانه ی طلاییم افسوس
با خواب هیچ بوته نیامیخت
بس غنچه ی جرقه فشاندم
 در گوش هیچ ساقه نیاویخت
 در پای من درنگ نیاورد
 هر سایه ، خوفناک و نهان ، رفت
 بر من اگر گمانی چرخید
 چونان پرنده ، بال فشان رفت
چشمان گرگ گرسنه ای بود
 بر من اگر فروغی تابید
فریاد برگ سوخته ای بود
 در من اگر سرودی پیچید
 آهنگ گرم سم ستوران
قلبم اگر شنید تکان خورد
 بنشست در افق چو غباری
 نومید گشن چشمم و افسرد
 بادی ز کشت دور نیامد
 تا دامنش بگیرد آهم
تا دشت ها بسوزد با او
 تا بشکفد جهان سیاهم
پای مرا امیدی اگر خست
 سرشار کینه کرد سرم را
 بارانی از افق ندرخشید
 تا بسترد غبار پرم را
نفرین به ذهن لال کیومرث
 چوپان سایه های هراسان
 نفرین به دست وحشی هوشنگ
 نفرین به سنگ و افعی و انسان
 هان بی خرد خدای هوس باز
 هر لحظه ات شکنجه فزون باد
زاغت گرسنه باد و گرسنه
 در سینه ات جگر همه خون باد
 با مرغ آتش است هم اندود
 تپه ، نشسته در شب بیمار
 پای هزار ریشه در او سست
 چشم هزار غنچه بر او ، خار
 چون فکر مرغ خسته ی آتش
 شب دیر صبح و دور ترانه
 کهسار تیره ، عفریتی پیر
خوابیده ، سر نهاده به شانه
با اشک هر جرقه طراود
 پرهای سست یاد به هر سو
 از کام مرغ آتش جوشد
افسانه ای شگفت تر از او
 از ژرف چشم زندگی کور
 از قلب سرد یک شب بیرنگ
 منقار وردی بر من لغزید
پرپر زدم ز بیضه ی یک سنگ
 افسانه ها سرودم زرین
 از دره ها گذشتم پر شور
بس دانه ها فشاندم در خاک
 تا ساقه ها بروید از نور
در چشم های کور و گرانخواب
 پرهای گرم شعله کشاندم
 با ضربه های روشن منقار
 در قلب ها ستاره فشاندم
 تا کورمال دستان ره جست
 تا پویه ناک پاها جان یافت
 تا چشم ها ز شادی گریید
 تا گونه ها ز شرم و هوس تافت
 بس جوجکان ، طلایی و نوبال
پرواز دادم از همه آفاق
 این اختران همهمه انگیز
 این ماهتاب تشنه ی مشتاق
چون دوره گرد چنگی پیری
خواندم سرود خویش به هر گوش
بردم خروش خویش به هر شهر
 کز هر خموش همهمه زد جوش
 بر قله ها نشستم غمناک
 بر صخره ها کشیدم
انگشت
 تا لعل نطفه بست به هر سنگ
 تا سنگ بافسانه درآغشت
مزدا شدم به گونه ی آتش
 دانش شدم به سینه ی زردشت
 تا سایه های جادو را راند
 تا جاودان سرکش را کشت
 دوزخ شدم به خویش که دل ها
 در سینه های تیره بتابند
 تیره شدم که پاک خیالان
 در روشنای خویش بخوابند
 چون سرگذشت سلسله ی خاک
 ماندن به یاد سینه به سینه
 در چشم زن سرشک تمنا
در مشت مد خنجر کینه
من مرغ شعله بوده ام آری
 بیدار چشم دره و دریا
 شاید به چاه تیره نیفتند
 آوارگان خسته ی سودا
 در انتهای این سفر
شوم
 دیگر مرا نمانده توانی
 زان باغ شعله های گل انگیز
در سینه ام نمانده نشانی
سرد و خموش و تیره اجاقی است

 افسانه ای که ماند از من
 گر بگذرد نسیمی روزی
 خاکستری فشاند از من
 اینک مرا به خلوت این شب
 بر لحظه های مرده نمازی است
 با ورد سحرخیز تپش ها
 در رهگذار باد نیازی است
 بادی اگر مدد کند از مهر
 بخشد به کشتی خشکم راهی
یا لانه ام بر آرد از جایی
وا ندا زدم به جان گیاهی
با آخرین جرقه که مانده است
 خواهم که شعله ای بفروزم
تا گر شبی تو بگذری اینجا
 پای تو را به خیره
بسوزم

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد دوم, | بازديد : 410