تبلیغات اینترنتیclose
عشق و زردشت ( منوچهر آتشی )
پیچک ( منوچهر آتشی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

عشق و زردشت

 

 

چون تپه ای در غروب به تاریکی می گرایم
 آخرین اندیشه ها آخرین روشنایی ها ، چون رؤیایی سبک
چون نگاهی رنگین از من بر می خیزد و من
 در اندوهی بی گریه
، در تیرگی بی اندوه خود یافتگی پروحشت
ریشه های سیاه خشم را چنگ می زنم
 من صخره ی پر جنبش ساحل های مهتابی بودم و پناهگاه
 صدف های بی مروارید
 اما امشب مهتاب آسمانی دیگر گردن بند ستارگان را گسسته
 و کودکان سپید پایش را در جنگل بی جادوی دیگر به بازی رها کرده
 من صخره ی تاریک ساحل عربده جویی هستم
 در سکون ناشکفتگی خویش مرواریدهای بنفش اعماق بی آفتاب
 را بر کف دست زمخت نا امیدی می غلتانم ، تا در این ستایش
رنگین و دروغین چشم خدایان مغرور را چون لئیمان به خنده ای
 منفور به بازی گیرم
 من به تاریکی می گرایم
تا در سراشیب جاده های باریک و بی عابر
 جنگل سیراب رؤیاها در ته جلگه ها و دره های نامکشوف بر آغاز
 رهایی بی حصار و دیوار به پشت سر نگرم و نفرینم را در خنده ای دیوانه  وار
بر چهره های مبهوت مسخره کنندگانم
 چون صاعقه ای بی هنگام بشورانم و راه خود را از دامنه های
تاریک بر بیشه زار زرین پر مهتاب آغاز نمایم
 ای روشنگر مغاره نشین شرق
با مشعل درخشانت که از فتیله ی اولین برخوردها ، سایه ها را بر
 سینه ی سطبر کمرها بیدار کرد بر این سرگردان دره های تاریک
جلوه گر شو ! تا همسفران کور و نومید از کنار کوه های
 درختان با فریادی
نامفهوم و کودکانه بخندند و چهره های
بی گناهشان در رقص کنجکاو مشعل بی آرامت با لبخندی شگفت
 هویدا شود و پیشانی بی اندیشه و مهتابیشان چشمان مضطرب
تو را اندوهگین کند
 و الهام هدایت چون لرزشی تابناک از عمق وجودت

 چهره ی نیرومندت را روشن سازد
من صخره ی بی جمبش
ساحل تاریکم
دریغا اگر دست رؤیایی مشعل پر دود مهتاب را از پناه
 کوهساران در تیرگی فرو رفته بر من می گرفت تا بیماروار سر به
 لبخندی بلند کنم و همه ی بادبان های دلشاد را چون گمانی گذران
 ازپیشانی خویش بگذرانم
 من در خویش می گریم .... در خویش می غرم
و با سوگ چشم های مبهوت صدف ها صدفهای چشم ها
 که مروارید پر بهای انسان خود را گم کرده اند
 و با سوگ درماندگی خویش به همه ی نعره ها پشت کرده ام
 به همه ی ضربه های بیدار کننده سر خم نموده ام
 من صخره ی تاریکم ای زردشت سرزمین های نامکشوف من
 چه می شد اگ در جامه ی
ارغوانی متلاطم از فراز پرستشگاه
 خدایان باطل ، چون مشعلی کاونده ، نفس زنان بر من فرود می آمدی
 تا همه ی دامنه های بی عابر را به سوی دشت های روشن برانگیزم
و غم ایجاد تازه را بر لامسه ی مبهوت زندگی بلغزانم
 و سرزمین های تازه را جون احساس های تازه از پشت افق ها
باورد حرکت این دانش شگفت بی تفسیر احضار کنم
 و کویرها را تا مرز سبز دریا ها فرمان رویش دهم
کاش فرود می آمدی
 تا این صخره ی تاریک بشکند و خنده های محبوس من ، چون
 کبواران زرین صبحدم پرواز کنان بر شانه های تو بنشینند
 کاش
 


 منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 469