تبلیغات اینترنتیclose
کوچه های شعر ( منوچهر آتشی )
پیچک ( منوچهر آتشی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کوچه های شعر

 

 

افق تاریک و دل تاریک
شب از جادوگران سکه باز اختران ، تنها
 لطیف آسمان تسخیر پاک آلای ابری چرک و آلوده
خمش ، بار افکندیه ، تنبل آیین ، اشتران کوه  خوابیده
افق خالی و شب بیمار
 گره بگسسته زیر دست پیر ذهن
روان بر جاده های چرب هر دانه ز تسبیح ظریف یاد
 گران پا مرغ کور خستگی از خاک چیدنشان
به دور چشمه سار چشم ، چشم آهوان خاطره ها
 زده حلقه بسان قطره های اشک بر مژگان
کند در جاده ی دور صدایی ، گوش تیز
، اسب نجیب هوش
 سواران ریزدش بر آبسار چشم و جویدشان ، نبیندشان
گره بگسسته زیر دست پیر فکر
سبک اندیشه ها هر یک روان در جاده ای
چون زورقان از ساحل بندر
سپیده جو ، سیاه سایه ی تردید
 نهد آهسته پا در بیشه ی وسواس
 خمیده یاغی اسبان افق از تشنگی دشت ها بر  جدول دریا
 غبار جاده ی مهتابشان آبشخور آلوده است
 سگ شب پاسدار حادثه های نهان بر ساحل آسوده است
 هراسان طفل دل پای تپش از نیش خار موذی هر لحظه اش مجروح
دود شیب و فراز تپه های عمر را در جستجوی سایه خویش
رود تا بر فراز آخرین قله نفس گیر و عطش در چشم  ببیند
دور دست شهرهای رنگ زندگانی را
 ببیند بر سمند آرزو چابک سواری جوانی را
 افق تاریک و شب جاری
 ز قلب صخره ی چرکین و پیر جهل
 تراود زیبق آسا چشمه سار شعر
 شتابد دست هر مصرع درون سینه هر دشت
 دمد بر تکمه ی پستان هر دانه تب شهوت
 گریزد دست هر مصرع
به صندوق پر از الماس های یاد
 شتابد پای هر مصرع میان کوچه های ساکت شهر بزرگ دوستی
 تا خانه ی معهود
شتابد مرد هر مصرع درون بستر ممنوعه ی معبود
رود پیغام هر مصرع به شهر دودناک دشمنی ها
 شبان تاریک و شهر آرام
 دلان از باده ی درد غریب خویش ناهشیار
گرفته کولبار عشق ها بار امانت هر یکی بر دوش
 غمین در کوچه های شهر می گردند
 چو سرگردان یهودان ، کاسب آوارگی خویش
تپش ها هلهله افکنده خواب آباد شب را
می رود تا آسمان ها چاوشی آه
هوس های بلند امید کوته دست
 کمند ماهتاب افکنده بر دندانه ی هر قصر
 سر از  پندار رنگین غرفه ها سرشار عطر و دود
 دریغا این تناور قصرها کوتاه
 دریغا پنجه ها چالاکتر می بود
 غمان بسیار و شهر خفته در جنبش
 به یورت خالی شب می چرد کفتار پیر روز
 ز صندوق پر از سنگ و کلوخ خاطره ها می رمد دست لطیف شعر
 غبار شهر غارت دیده ی رؤیا
 گرفته آسمان ذهن را تاریک
 سواد منظر اندیشه ها گم می شود از چشم اندیشه
 سپیدی می کشد بر شیشه ها و پله ها انگشت
 سیاهی می زند در سنگ چشم خستگان ریشه
 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های شعر یک قطعه, | بازديد : 362