تبلیغات اینترنتیclose
لب به شگفت ( منوچهر آتشی )
پیچک ( منوچهر آتشی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

لب به شگفت

 

 

 

 

ابری از کرانه گذشت

آه سرد حسرت من
باغی از ستاره شگفت
واژگون بهار چمن
جاده مرد و دشت تپید
 آشیانه ها همه گرم
 برگ ها چو پرسش و خوف
غنچه ها چو خنده و شرم
ساقه ها طلسم شدند
 دود شد ز روزنه مار
 مرغی از ستاره گریخت
راه تن کشید به شهر
 برج خیره شد ز حصار
سکه ای مگر ، مگر اشک
 بسته یخ به گونه ی شب
 خواب قصه بر لب و چشم
 باز مانده خیره ، چو لب
کومه ، مرغ رفته به خواب
 لانه پر ز بیضه ی راز
 دستکار خاطره چیست
 زیر سقف این شب باز
لب درون آب سکوت
 شب ، اگر چه تیره ، زلال
 تن سپرده ام به نسیم
 سر سپرده ام به خیال
هر ستاره ای قفسی است
 این همه پرنده کجاست ؟
 هر پرنده ای هوسی است
 پس کجاست
این همه دل ؟
 من چو هول حادثه ها
 با شب آفریده شدم
 چون سری غریق در آب
 صبحدم مکیده شدم
من چو صبح صاف کویر
 شهرم از ترانه نخاست
 در من آتشی ندمید
 مرغ گرم عاطفه ام
 پر به گونه ای نکشید
 من ، گمان لرزش مرگ
 بر شباب ها
زده ام
 من ، هراس صبح ستیز
شب به خواب ها زده ام
لب گشوده ام به شگفت
 باد ، شهر برگ نگاه
 انتهای خویشتنم
 پا نهاده بر سر راه
 دره نیست ، نیست دریغ
تا رها شوم به تهیش
 باز دشت و مزرعه است
 خواندم به دامن خویش
 لیک من حصار خودم
 نز قفا امید و نه پیش
 لب گشوده ام به شگفت
 من کیم، نه مرغ و نه مور ؟
س مرغم ، آشیانه به دام
 مور خرمن تن خود
 باد برگ خاطره ها
 حجله گاه بی دختر
گور قلب روشن خود
سایه خیز این همه یاد
 خیزگاه پرسش و وهم
 من کیم در این همه شب
 من کیم بر این همه خاک
یک خم تهی از گنج
 گنج بی خرابه و خم
 در عبور خنده و حرف
 چشم هایشان همه کور
 پای هوششان همه لنگ
 خویششان کرانه ی دور
 من کیم در این همه حرف
 شب چرا نمی مکدم
قطره ای از این همه ابر
 روی سنگ تشنه ی
دل
 پس چرا نمی چکدم
 برگ ها نه خشم و نه خوف
شب چو فیل جسته ز خواب
 یک پر ستاره گسست
 صد پر ستاره گسست
 بادبان مگر ، مگر ، آه
صبح ، موج سرخ ملخ
 باغی از ستاره تباه
 شهری ازستاره خراب
ره برون خزید ز شهر
 یک سر غریق در آب
 

 

منوچهر آتشی

برچسب ها : ,

موضوع : آهنگ دیگرجلد سوم, | بازديد : 420